
شنیدن در
گزیده
تاریکی
2015 · 14 قطعه · 73 دقیقه
«تاریکی» (۱۳۹۴)، تنها آلبوم هادی پاکزاد با مجوز رسمی انتشار در ایران؛ گزیدهای از ۱۴ ترانهی آلبومهای پیشین او.
سال انتشار: ۱۳۹۴ (2015)
ترانه: هادی پاکزاد
آهنگساز: مسعود فیاضزاده
ضبط، میکس و مسترینگ: Sam Studio/محمدجواد سامنژاد، Baran Studio/رامین مظاهری
گرافیک: فرید جوادزاده
مدیر اجرایی: رضا کریمیتبار
سازها: سختافزار برنامهنویسی درامز: Maschine (NI)
گیتار باس: Ibanez/SDGR (پنجسیم)
گیتار الکتریک: Yamaha/Pacifica
سختافزار افکت گیتار: Line6/POD/X3 Live
رونمایی: ۴ دی ۱۳۹۴
جاسازی
جاسازی این اثر
این کد را در وبسایت دیگری بگذارید تا اثر با قطعههایش در یک پخشکننده و پیوندهایش آنجا نمایش داده شود.
قطعهها
- 15:54
اُ منفی
شعر
اشتباهی که با صبر داره تغییر نمیکنه انتقامی که سالهاست خشمت رو سیر نمیکنه هیچ کس مثل تو من رو زیبا گمراه نمیکنه هیچ کس مثل من به این دقت گناه نمیکنه نفرت چشمهای تو میلم رو کم نمیکنه شاهد لال قلب من هم تبرئم نمیکنه ماشین دروغ سنج هم به من کمک نمیکنه حسم از قلب من عبور به مردمک نمیکنه این مرز که نیازم رو به رفتن درک نمیکنه میل به سکون چسبناکی که من رو ترک نمیکنه انتظاری که هیچ منجی اجابت نمیکنه اسراری از تو که سنگ هم امانت نمیکنه تنهایی بی وصف خون اُ منفی تو بدرقه غمناک مامورهای مخفی تو احتیاط رد شدن از باتلاق دلتنگی تو از همه چیزگذشتن تو منطق جنگی تو آتشفشان وهم من استراحت نمیکنه ارتفاع متروکی که عقاب طاقت نمیکنه تلاطم هولناکی که قبلا تو کتاب خوندم هفتهها روی موجهای سطحی خواب موندم
- 24:48
فرشته مرگ
شعر
بیا آروم من رو از گودال بالای این پیکر بکش بیرون ببر بالا ببر جایی که هیچ چیزی نمیمونه برای حتی یه لحظه ببر جایی به دنیایی که هر چیزی یک تصویر یک رویا یا فقط فرض بیا آروم طوری که هیچ کی نفهم وسوسم کن با نگاهی که بی اندازه بی رحم بیا نزدیک طوری که هیچ کی نبین دچارم کن به احساسی که بی اندازه غمگین فقط فرض نه دنیایی که ساعتها شدن حاکم و تازه باتری هم میخوان همین دیروز کوانتوم گفت که ساعتها ما رو میپان و تا تو نمیبینیشون به حرکت هم درنمیان فقط یک بیننده میخوان
- 35:03
مه تا وضوح
شعر
با پوست صورتم بگم به بالش کرم بگم با مورسهای مردمک از جعبه سرم بگم از هسته غمم بگم با زبون تنم بگم به انعکاس صورتم رو شیشه ترم بگم به شیشه ترم بگم با بالهای روح برم به مرز ابر و کوه برم از راه تو در تو برم از مه تا وضوح برم به جای دوری کوچ کنم برم تو رو از دست بدم یک شهر طراحی کنم به آغوش تو بسط بدم به خواب طولانی برم با ذهن کیهانی برم فقط با یک آرزو به دشت مرجانی برم برم یک غار ساده رو جایی شگفت انگیز کنم دروغهای زیبام رو هر صبح تمیز کنم یک سنگ رو پشت آبشاری پر از گیاه هرز کنم یک تخت نرم بسازم و تو رو کنارم فرض کنم
- 44:32
چیزی نیست
شعر
چیزی نیست که بخوام بگم جایی نیست که بخوام برم هیچ کی نیست که بخوام بیاد برای رفتن حاضرم چیزی نیست که بخوام لمس کنم طعمی نیست که بخوام بچشم بویی نیست که بخوام حس کنم رنجی نیست که بخوام بکشم جایی نیست که بخوام بمونم مرزی نیست که ازش بگذرم حقی نیست که بخوام بگیرم سهمی نیست از بودن ببرم راهی نیست که نرفته باشم رنگی نیست که ندیده باشم میلی نیست تا برنده باشم طوری نیست که نبوده باشم حرفی نیست که بخوام بشنوم رازی نیست که بخوام بدونم چیزی نیست که بهش فکر کنم کافیه دیگه نمیخوام بمونم شوقی نیست واسه رسیدن چیزی نیست برای داشتن حسی نیست برای احساس نیست آرزویی برای کاشتن نیست چیزی که بدست بیارم چیزی نیست که بخوام ببازم هیچی نیست که بخوام له کنم چیزی نیست که از نو بسازم نیست طاقتی به این اسیری صبری نیست از جنس پیری نیست نقطهای برای آغاز نیست جایی که تمومی بگیری
- 55:18
روح آزاد
شعر
یک شب سرد تو خیابون تو دستات نگاه میکنی خودت رو مقابل دو چشم پیدا میکنی با نگاهت حس مرموزی رو القا میکنی وجودت به وجد میآد اما حاشا میکنی عشق من تو هر روز فرم به فرم در تغییر از همه نسیم و طوفان تحت تاثیر من همونم که تو رو این طور ترسیم کردم قلب آزردت رو تو آغوشم ترمیم کردم کسی که زخمهای روحت رو جراحی کرد شب و روز بی وقفه افکارت طراحی کرد قلبم رو مشغول جملههای ساده ات کردم و به سختی به وجود ساده ات عادت کردم تو رو بی نیاز از آرزوی واهی کردم من تو رو به دنیای واقعی راهی کردم حس خنثی ای که تو روح آزادت هست همه چیزی که از من هنوز تو یادت هست درونم حس میکنم جوشش موهومی لحظههایی از دور که تو نا آرومی دشمن زیبایی از عصاره خودم با فراموش کردن تو از خودم محو شدم تو ازم دور شدی و من بی تاب شدم روز تحمل کردم شبها بی خواب شدم من کمی وقت میخوام تا ازت سرد بشم شبیه دنیایی که لهم کرد بشم
- 65:02
پس من چی
شعر
میدونم وقت تو رسیده پس وقت من چی میشه میدونم پاهای تو خستند پاهای من چی میشه میفهمم چشمهات غم دارن چشمهای من چی میشه میبینم غمگینی اما غمهای من چی میشه میدونم خستهای اما خستگی من چی میشه باید زندگی کنی اما زندگی من چی میشه حرکت نکن این جا درست همون جاست که باید باشی بغض نکن درست همون لحظه باید از جا پاشی نفس نکش همین الان همه از تو هوا میخوان پلک نزن این جا همه فقط از تو نگاه میخوان تو انتظار کشیدی پس صبر من چی میشه میفهمم مجبوری اما پس جبر من چی میشه میدونم که تو همینی پس خود من چی میشه تکلیف اون خوده تویی که شده من چی میشه میدونم آرزوت این بود آرزوی من چی میشه میفهمم حق تو همینه پس سهم من چی میشه پس عمر من چی میشه میدونم واسه تو زود پس سهم من چی میشه پس سهم من چی میشه میبینم راه تو جدا شد پس راه من چی میشه مهتاب به شب تو برگشت پس ماه من چی میشه میدونم فصل تو رسیده پس فصل من چی میشه میفهمم سبز من گذشته پس نسل من چی میشه
- 74:39
گورستان ایستاده
شعر
وحشت بی دلیل من از روزهای فرد نرم افزار عاطفه کدهای لذت و درد شغل طاقت فرسای سرگرم کردن تو خستگی جونکاه کار تو معدن تو گورستان ایستاده زندههای معمولی میلیاردها سال برای بلوغ تک سلولی غرور غم انگیز تنهایی تو ارتفاع سبک کردن بغض تو سرویس هواپیما سرم سر در شهرها شوشتر تا بلخ تو قربانی درک فلسفه تلخ تو انقراض مرموز نهنگهای آبی پیشنهاد طبیعت به مرگ اکتسابی باز معلق شدم تو قرنهای اشتباه از انسان بدوی تا توربینهای گناه این سطح از درد برای پوست نازک یک روح برای پیر شدن تو یک روز از عمر یک نوح
- 85:40
رز مشکی
شعر
جسد یک رز مشکی همه چیزی که از تو دارم بعد از ظهرهای غمگینم که از تنهایی بیزارم و توهمهایی کوتاه که نشستی تو کنارم مه نزدیک به زمینم رود نزدیک به آبشارم بافتهای حافظه در مغز خاطرههای اجباری زندگی زیر جهنم تنها انتخاب که داری رواندازی که الیافش عطر خواب با تو رو میده لبه لیوان آبی که لب تو رو چشیده آب و آفتاب و لالایی همه چیز که به تو دادم رز مشکی نزدیکم ابر در تاثیر بادم تنت رو بین شکافی روی پوست تنم کاشتم روحت رو همراه خونم توی رگهام نگه داشتم رز مشکی برهنه تو فصل پنجم سال سرد دو هویت تو یک کالبد یعنی همزیستی پر درد حس دور موندن از تو بین دو قطب یک بازی ملاقات هر شب ما تو زندگیهای موازی میوه درخت وهمم رز مشکی بی نقصم وسط پاییز ساکن برگک در حال رقصم ارتفاع دست نیافته به بلندی مستی ام برف همراه طوفانم قسمت فراهستی ام
- 96:38
اعتصاب
شعر
تا به خودم بیام رو تخت ساعتهاست اطراف سکوت محض سرم پر از صداست حرکت نمیکنم از فرط انقباض هوا تاریک و سرد چشمهام باز باز هنگام از درون کمی بزرگ شدن با تکمیل قرص ماه تبدیل به گرگ شدن اتاق من پر از سکوت برههاست سینهام یک جنگل نعر غمگین ارههاست این حال برای من یعنی اعتراض دور از تو یک نفر در حال انقراض من و روی میز یعنی انتخاب غذا توی سطل یعنی اعتصاب اینها برای من یعنی ناسزا دور از تو یک نفر در حال انقضا خرده شیشهها کنار رختخواب و جلد یک کتاب گوشی شکسته خرده شیشهها و جلد یک کتاب گوشی شکسته کنار رختخواب اینها برای من یعنی انتقاد دور از تو یک نفر در حال انجماد
- 106:21
اتفاق خوب
شعر
وقتی فرسنگها دور از من احساس دلتنگی کنی قلب من روزهاست سرد شده از این عشق تقارنی وقتی ساعتها بعد از این روزهای تنهایی داری ذهن من دست کشیده از توهمهای تکراری وقتی تمام سلولهات یک آغوش امن میخوان وقتی همه خاطرههای لعنتیت به حرف میآن ترکم که میکردی نور فانوسهای دریا مردن موریانههای خیال قایق نجات رو خوردن فرشتههای دریایی من رو به موجها سپردن امواج سهمگین وحشت من رو تا مرز مرگ بردن وقتی تمام حسرتها به مرگ اضافه ات میکنن وقتی همه غمهای فلسفی کلافه ات میکنن غمها که هر چقدر میخندی احاطه ات میکنن نفسها به بوی جسد به تدریج عادت میکنن وقتی میخوای با دیوارها حرف بزنی و ممکن نیست وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مزمن نیست وقتی اطرافت همه چیز اون قدر خوب که سیر شدی میبینی تو انتظار اتفاق خوب پیر شدی وقتی وجودت خالی و از درون درد میکشی چشمهای پر اشکت رو به شیشههای سرد میکشی وقتی همه جونت رو از نیاز به بوسه میدری برای بوسیده شدن پناه به عکسها میبری وقتی من نیستم که روحت زیر پوستم گرم بمونه
- 114:00
یعنی چه
شعر
ناگهان پرده بر انداختهای یعنی چه؟ مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟ زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب اینچنین با همه در ساختهای یعنی چه؟ شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه؟ نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای در انداختهای یعنی چه؟ زلف در درست صبا گوش به فرمان رقیب اینچنین با همه در ساختهای یعنی چه؟ سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه؟ زلف در درست صبا گوش به فرمان رقیب اینچنین با همه در ساختهای یعنی چه؟ هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه؟ شعر: حافظ
- 124:30
زاناکس
شعر
وای این تصویر تکراری از صورت تو توی خواب پلکهای نیمه باز من دوباره پر شدن از آب جزییات صورتت که ارسال میشن به حافظه تحلیلگری به نام ذهن که از درک عشق عاجزه تصمیم مغز برای واکنش دادن به خاطره توسط اعصاب منتهی به قلب باکره ترشح هورمونهای تحریک درد توی خونم با سرخرگها پیغام درد میرسه به همه جونم چرندیات بی ربط و پول ساز دکتر پلید تجویز صورتی و روتین اون مرد سفید یک افتضاح عاطفی طبق قوانین مورفی یک ماده شیمیایی که میکنه معرفی بی تامل تو قفسه پی قرصهای صورتی یک محصول شیمیایی فراورده صنعتی بلعیدن صورتیها برای فتح راحتی برای رخنه کردن به دیوارهای امنییتی برای فرار از خود من به تو عادتی جذب از دیواره معده ورود به خون لعنتی و پولکهای صورتی هجوم میبرند به مغز و آروم دفنت میکنند اجساد خاطرات نحس ذهنم دست بر میداره از ادامهی تایید و نقض و بی وزنی کم میکنه کمی از بی تابی نبض پا توی ساحل میذارم بیرون از درهای قفس و بغضم پایین تر میره کمی از مجرای نفس
- 135:15
هیچ چیزی بهتر نمیشه
شعر
یکی مثل تو که میره یکی مثل من میمیره یکی شکل خدا هر چی داده یهو پس میگیره هوا روشن میشه ولی چرا دلت هنوز شب و زندگیت توی گلوت هر روز نزدیک تر به لب بدت میآد از باورت هوای مرگ توی سرت میخوای تموم بشی مثل آرزوهای پرپرت یکی مثل تو نمیآد گرم کنه این تن سرد رو اما من هر روز زنده تر که بیشتر حس کنم درد رو تو پاره قلبمی که خون ازت میگذره تو رو ازم بگیرن راحتم رو میبره تو گوشههای لبی که با تو میشه خندید تو رو ازم بگیرن احساسم رو میشه دید یکی مثل تو نمیآد و هیچ چیز بهتر نمیشه روزهای سختی میگذره باقی مونده هنوز ریشه کسی جات رو نمیگیره هیچ چیز آروم تر نمیشه که یک حس وحشی میگه هیچ چیزی بهتر نمیشه تا یک فرشته میرسه بعد از سالهای دراز و گوشههای لب تو دور از هم و بخنده باز ببین آفتاب هنوز گرم نورش هیچ کمتر نشده اما خوب که فکر میکنی هیچ چیز هیچ بهتر نشده تو تسکین یک دردی که سالهاست با منه تو رو ازم بگیـــرن بنیانم رو میکنه تو قسمتی از چشمی که خواب با تو ممکنه تو رو ازم بگیرن تا صبح پلک نمیزنه
- 144:58
گل دلفریب
شعر
گل دلفریب سرخ باغ من پس بوی گلبرگ تو کو عشق من چیزی بگو قلبی بسوز چشم به من خسته بدوز تا نسیم سرد شب از ساقه تو میوزه به صورتم من هنوز دیوونتم بی من نمیر عشق من پاییز نگیر گاهی از دوری من آهی سر کن گل من گاهی بیدار بمون تا صبح با خیال من گاهی از دوری من دلتنگی کن مثل من با عطر خوش نفست شعری بگو واسه من شبنم زلال چشمه چشمت گونههای پر خواهشت واسه من آرامش بارون نبار عشق من تنهام نذار کودکی کردیم من و تو تو باغ کهنه و پیر تازگی نداره این فصل فصل پاییز فراگیر نه درخت نه برگ نه ریشه شیفته سنگ و همیشه گل دلفریب من تاب نه به قانون همیشه به جنون کشیده قحطی نفس از رنج موندن تو قفس زنگ دلفریب خندههای تو میوه رسیده نو دل هیچ کسی برای باغ ما هرگز نمیسوزه گلم بند تنهایی من بی بوی تو هرگز نمیپوسه گلم
