آلبوم

برای چهار

هادی پاکزاد

2010 · 8 قطعه · 36 دقیقه

«برای چهار» (۱۳۸۸)، پنجمین آلبوم هادی پاکزاد؛ هشت ترانه، از جمله «اسلحه» و «دلم برای خودم تنگه».

سال انتشار: ۱۳۸۸ (2010)
ترانه: هادی پاکزاد
تنظیم: مسعود فیاض‌زاده
گیتار الکتریک: مسعود فیاض‌زاده
پرکاشن: همایون نصیری
درامز زنده: علی باغفر
درامز الکترونیک: مسعود فیاض‌زاده
ضبط و افکت‌های دیجیتال: P.K.Z Studio

جاسازی

جاسازی این اثر

این کد را در وب‌سایت دیگری بگذارید تا اثر با قطعه‌هایش در یک پخش‌کننده و پیوندهایش آنجا نمایش داده شود.

قطعه‌ها

  1. 1

    اسلحه

    4:53
    شعر

    مثل سگ تو رخت خواب تمرین مردن می‌کنی مثل هابیل سعی بر از یاد بردن می‌کنی مجرم سقط شعور بیچاره‌ای از کمترین سوزن از تو نعشه تر خونت از سم سم ترین فرق روز افزون تنها وحش پر فحشای من ها مرد بی اقبال پیروز حزن بی مقدار زن‌ها مثل سگ در انتظاری تا وفاداری کنی مثل هابیل بی قراری تا عزاداری کنی یادت نره اسلحه هنوز تو دست منه هر چند هم آرومم اما نبضم می‌زنه باید ورق برگرده من همین جام عزیزم من مدیون شانس نیستم از دور شعر نمی‌ریزم چقدر رنج پدر خوانده به تو بدهکارم من و چند روز به آن مانده که چشم به هم ذارم من و تا کی قصد داری تو پدر به این آزارها و چند بار بگویم من خستم از این چند بارها من بارها هستیم رو از دست باد گرفتم از بهترین معلم سکوت رو یاد گرفتم سخت می‌شه گفت اسلحه وسیله شکار هر حیوونی رو دیدم اسلحه رو دوست داره

  2. 2

    دلم برای خودم تنگه

    5:26
    شعر

    نیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدن با هم پیوند خوردن تا پیکر من شدند کلاغ‌ها هر روز از نیمی از من می‌ترسند و لاشخورها هر شب روی نیم دیگه می‌رقصند سال‌هاست من حامی گندم‌های تو بودم به زندگی برای تو خو کرده وجودم تو از کلبه اون دور هر صبح با لبخندی و پیش از خواب هر شب پنجره رو می‌بندی و من با شیاطین تا صبح می‌جنگیدم و هر بار پیش از صبح بغضم را می‌بلعیدم و تو درست به کسی زندگیت رو مدیونی که مدت‌هاست از اون هیچ چیزی نمی‌دونی سال‌هاست زندانی آزادی تو هستم قهرمان و قربانی از این دو واژه خستم سال‌هاست پوست گرمی رو با شوق نبوسیدم مدت‌هاست که توی آب صورتم رو ندیدم دلم برای تو برای تو از نزدیک تنگ برای نفس تو یک گوشه تاریک دلم برای اشک دلم برای خواب دلم برای سیب دلم برای آب دلم برای زن دلم برای تن دلم برای من دلم برای من دلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگ و من برای خودم دلم چه قدر تنگ و من سال‌هاست برای خودم دلم تنگ و من چه قدر برای خودم دلم تنگ

  3. 3

    یعنی چه

    3:56
    شعر

    ناگهان پرده بر انداخته‌ای یعنی چه؟ مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟ زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب اینچنین با همه در ساخته‌ای یعنی چه؟ شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه؟ نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی بازم از پای در انداخته‌ای یعنی چه؟ زلف در درست صبا گوش به فرمان رقیب اینچنین با همه در ساخته‌ای یعنی چه؟ سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان و از میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه؟ زلف در درست صبا گوش به فرمان رقیب اینچنین با همه در ساخته‌ای یعنی چه؟ هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج باخته‌ای یعنی چه؟ شعر: حافظ

  4. 4

    فرشته سرد

    4:45
    شعر

    عطر گرم پوست نرم لب سرخ لحن سرد حس شرم طعم یخ من رو دیوونه می‌کرد ذهن لبریز از تصویر یه جمله تو چند نفس نبض اندوه لعنتی نمی‌گفتی چرا پس درست کنار قلبم انگار یخ زده بودی کمک نمی‌کرد به من گرمای هیچ وجودی به من سرما می‌دادی تا زنده بمونم تو رخنه کرده بودی به اعماق درونم اگرچه باور کردم تو دیگه زنده نیستی تو هر نگاه سردی مقابلم می‌ایستی فرشته سرد من برای من حرف بزن برای صورت من نوازش گرم بتن

  5. 5

    پستچی

    4:23
    شعر

    من فقط یک پستچی بودم و نه بیشتر تو فقط یک نامه بودی و نه کمتر انتخاب من فقط رسوندنت بود مال من نبودی پس رسوندمت زود تو همراه من بودی نه مال من تو اجبار من بودی نه بال من گرچه باید بسته می‌موند پاکت تو من رو ببخش که بردم راحت تو غمی بزرگتر از این برای این من مست که مال من نباشی درحالی که دلت هست تو ببخش که مست شدم از بوی جوهر من یک کاغذ خوار ساده‌ام نه بیشتر به گناه میل دارم و صدها برگه واسه این پستچی خوب وسوسه مرگ گر چه من پستچی خوبی نموندم تو هستی چون من تو رو سالم رسوندم این چه قدر سخت که یک پستچی باشی و خودت صاحب نامه‌ای نباشی

  6. 6

    و

    3:47
    شعر

    تو خیلی باهوشی همه چیز می‌دونی آب زیرت نمی‌ره تو جا نمی‌مونی هرگز نمی‌ترسی رفتارت سنگیه غافلگیر نمی‌شی نگاهات خشمگینه تو خیلی خونسردی تو جمع‌ها می‌خندی هرچیزی رو قبلا تو پیش بینی کردی و البته تو واقعیتی اما تو فقط قسمتی از حقیقتی و تو می‌دونی همه درس و از چیزایی که نمی‌دونی بترس تو خیلی مرموزی سخت می‌شه فهمیدت و خیلی دور از دسترس و کمتر می‌شه دیدت و تو خیلی ویژه‌ای و اشتباه نداری و همه چیز در تو هست و تو شانس نمیاری

  7. 7

    دانشمند

    3:47
    شعر

    افلاطون که به نوعی پدر فلسفه و اخلاق بود مطلق گرایی جاری در فلسفه را به اخلاقیات نیز تعمیم داد چنان چه در وصیت نامه خود الگوهای مشخصی برای رفتار تعیین کرد و پس از او مرید و شاگرد او ارسطو به اشاعه و تحلیل این چنینی اخلاق به طور بی رحمانه‌ای ادامه می‌داد تا جایی که تا پیش از رنسانس جنایات و ظلم‌های بی اندازه‌ای به این استنادات صورت گرفت و کلیسا در راس آن قرار داشت امروز پس از گذشت قرن‌ها هنوز افلاطون‌ها خوب و بد را مطلق می‌کنند و هنوز گالیله‌ها در کلیساها ناگزیر از کتمان خود هستند خوانده‌ام که هر رویدادی در دنیای فیزیک قبلا تصویری در دنیای ذهن بوده خوب که فکر کنیم خواهیم دید که خیلی از کارهای زشتی را که هرگز انجام ندادیم حداقل یک بار به آن فکر کردیم و در دنیای ذهن آن‌ها را دیده‌ایم یک سوال می‌پرسم آیا گناه دیدن این صحنه‌ها کمتر از انجام دادن آن‌هاست برای مثال اگر همین الان مجازات قضایی و عذاب وجدان و اخلاقیات و همچنین اعتقادات را از دنیا حذف کنیم و در رسانه‌ها اعلام کنیم که قتل آزاد است و هیچ گونه مجازات و نکوهشی متوجه قاتلان نیست کسی بر روی این سیاره آواره زنده باقی خواهند ماند آیا کسی زنده خواهند ماند سال‌ها پس از مطرح شدن انیشتین به خاطر عنوان کردن نسبیت دو شاگرد نخبه او به نام‌های هایزنبرگ و اهم دو اصل عدم قطعیت و تمامیت را مطرح کردند که امروز فیزیک کوانتوم با بهره گیری از این دو اصل بسیاری از اتفاقات متافیزیک را توضیح می‌دهد می‌خواندم که چون برای وجود هر موجودی حداقل یک وجود درک کننده لازم است پس این امکان وجود دارد که وقتی ما از شی ای قافلیم آن شی اصلا وجود ندارد خاطرم آمد که در کودکی به ساعت‌ها شک داشتم و گاهی برای این که آن‌ها را غافلگیر کنم ناگهان به آن‌ها نگاه می‌کردم بلکه ببینم که در غفلت من مشغول استراحت هستند و امروز می‌خوانم که در غفلت من آن‌ها اصلا نیستند در غفلت من آن‌ها اصلا وجود ندارند می‌گویند وقتی شاگرد انیشتن این مطالب را بر او آشکار کرد انیشتن یک شب تا صبح را راه می‌رفت و صبح گفت ترجیح می‌دادم این طور نبود چون نمی‌خواهم باور کنم که دنیا با ما تخته نرد بازی می‌کند

  8. 8

    پایان

    4:57
    شعر

    این تویی اینا چرا این عکس پدر مادرت تو این جا به دنیا آمدی این خونه رو یادته مادربزرگت این اولین لباست این جا یاد گرفتی راه بری تازه داری غذا می‌خوری اولین باری که به حرف اومد چه قدر خوشحال به نظر می‌رسید این اتومبیل رو یادته این جا یکم بزرگ تر شدی هم بازی‌هات رو دوست داشتی چرا این جا ناراحتی این جا داری تنبیه می‌شی احساس تنهایی می‌کنی کسی هست که باهاش حرف بزنی چیزی هست که بخوای بگی این جا داری می‌ری مدرسه مدرسه رو دوست داشتی این معلمت رو چه طور می‌بینیش اذیتت هم می‌کرد دلت چی می‌خواست می‌خوای بازی کنی یا می‌خوای زودتر مدرسه تمام شه مدرسه رو دوست داشتی این جا چه قدر ناراحتی دلت برای کسی تنگ شده این جا کسی رو از دست دادی پدر بزرگت مادربزرگت چه قدر واست مهم بود کسی بود که دوست داشته باشی کنارت باشه چیزی بود که بخوای بگی این جا اولین بار شرمنده شدی یادته چه قدر خجالت کشیدی این مسافرت رو یادته خیلی خوش گذشت آره این جا چه قدر بزرگ تر شدی چه قدر فرق کردی یکمی مغرور به نظر می‌رسی این مهمونی چه قدر خوب بود این آدما رو چه قدر دوست داشتی این اولین کسی که ازش خوشت اومد اولین کسی که بهش اعتماد کردی دوسش داشتی باهاش خوشحال بودی الان اصلا برات مهم این آدم‌ها رو یادته وای این روز وحشتناک رو یادته چه قدر سخت گذشت هیچ وقت به کسی گفتی کسی بود که دوست داشته باشی اون جا کنارت باشه فکرش هم نمی‌شه کرد این جا رو یادته اولین باری که روت حساب کردن به خودت افتخار کردی واسه این کارت چقدر تشویق شدی این جا چه قدر آرامش داشتی از صورتت پیداست چه سخته منتظر اون اتفاق بد باشی بهش فکر نکن مگه می‌شه این تویی چه قدر پیر شدی این آدما کین چه قدر تنها به نظر می‌آی چرا همه چیز کهنست چرا هیچ کس رو درست نمی‌شناسی کجا می‌برنت اینا چرا گریه می‌کنن دوباره کسی رو از دست دادی چرا ان قدر سرخورده‌ای تو کسی رو از دست دادی کسی تو رو از دست داده