همه نوشته‌ها

درباره‌ی ترانه‌ها: یادداشت‌های هادی پاکزاد

هادی پاکزاد · · به‌روزرسانی · 9 دقیقه مطالعه

درباره‌ی ترانه‌ها

هادی پاکزاد برای چند ترانه‌اش یادداشت‌هایی نوشت؛ پنج یادداشت زیر تاریخ اردیبهشت ۱۳۸۸ را دارند و یادداشت «فرشته‌ی مرگ» تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۸۸ را. کانال تلگرام رسمی هادی پاکزاد این یادداشت‌ها را از تیر ۱۳۹۵ تا مرداد ۱۳۹۶ منتشر کرد.

درباره‌ی ترانه‌ی «چیزی نیست»

از آلبوم «دکتر» · منتشرشده در کانال تلگرام: ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

به اصل اثر پروانه‌ای اعتقاد دارید؟ این اصل می‌گوید همه‌ی اتفاقات در دنیا بر روی هم تأثیر دارند، حتی وقتی بال پروانه‌ای در گوشه‌ای از دنیا به حرکت در آید این حرکت در تمام دنیا تأثیر می‌گذارد؛ به عبارتی دنیا همیشه در حال تاثیر گرفتن از، یا تاثیر گذاشتن بر شماست و خلاصه دست از سر شما بر نمی‌دارد؛ اگر گاهی در زندگی حس کرده‌اید که «چیزی نیست» و آن را با کسی در میان گذاشته باشید احتمالاً به شما گفته‌اند که افسرده و مریض هستید یا لااقل سعی کرده‌اند که شما را با صحبت یا به طریقی دیگر از این وضعیت خارج کنند، به عقیده‌ی من زیباترین احساس در دنیا همان احساس «چیزی نیست» است؛ چرا که علت این «چیزی نیست» این است که دنیا برای لحظه‌ای دست از شما برداشته و چون هیچ تاثیری نمی‌خواهد و هم هیچ تاثیری نمی‌گذارد احساس متفاوتی کمی شبیه به پوچی می‌کنید؛ اما این پوچی چیزی جز همان وارستگی عارفان نیست که برای مدت کوتاهی به ما هدیه شده است؛ در این لحظات خوشبختی واقعی را تجربه کنید.

چیزی نیست را گوش کنید، شاید واقعاً چیزی نباشد.

هادی پاکزاد، اردیبهشت ۱۳۸۸

درباره‌ی ترانه‌ی «کتاب»

از آلبوم «دکتر» · منتشرشده در کانال تلگرام: ۸ آذر ۱۳۹۵

می‌گویند همه‌ی چیزها در دنیا شعور دارند؛ حتی اجسام و حتی اعداد مشغول یک جور زندگی هستند؛ اجسام در کالبدِ فیزیک، اعداد در کالبدِ معنا و کلمات و جملات در کالبدِ مفهوم، همه و همه زندگی می‌کنند.

مدتی پیش آزمایشاتی روی ظروفِ آب انجام شده، به این صورت که تصاویری از ساختار مولکول‌های آبِ یک ظرف ذخیره می‌کنند و پس از نوشتنِ واژه‌ای روی ظرف برای مدتی آن را کنار می‌گذارند و دوباره از ساختارِ مولکولیِ آب عکس می‌گیرند؛ و متحیر می‌شوید وقتی بدانید که ساختارِ آب متناسب با مفهومِ کلمه تغییر می‌کند.

نمونه‌های ساده‌ترِ این آزمایشات را بدونِ تجهیزات می‌توانید انجام دهید.

به راستی اگر یک کلمه‌ی منفی روی آبِ بی جان و روح چنان تاثیرِ عمیق و بنیادینی بگذارد، این همه عقده و حرفِ تلخ که در ذهن و قلبِ من انبار هستند بر بنیادِ منِ انسان و جاندار چه تأثیری می‌گذارند؛ آیا از درون مرا پاره پاره نمی‌کنند؟ آیا تمامِ حرف‌هایی که نگفتم در انتظارند که از پا بیفتم؟ و آیا همه‌ی لحظه‌هایی که سکوت کردم تا افکارم حبس شوند نمی‌خواهند که من بشکنم تا ازین محبس رهایی یابند؟ آیا مقصدی مطلوب‌تر از آرامش را جستجو می‌کنم؟ و آیا برای همین یک سوال به بیشتر از یک پاسخ احتیاج دارم؟ این پاسخ در درونِ من نیست؟ این پاسخِ یگانه چطور می‌تواند در این همه کتاب مکتوب باشد؟ من فقط یک نفرم! چگونه کتاب‌های سفید مرا بهتر از من می‌خوانند؟ و چطور کتاب‌های سیاه مرا بهتر از خودم می‌دانند؟ و آن گاه که آکنده از این افکار و گفتار به رختخوابِ زرین می‌روم قلبِ من در من نیست؛ که جایی برایش باقی نیست در این شلوغی و نیمکت خوابی ست آواره؛

من کتابم، یک جین کتاب، تو کتابی، ما کتاب‌هایی هستیم که هرگز خوانده نشدیم؛ حتی خودمان خودمان را نخوانده ایم؛ خودت را بخوان، دلتنگی ات را بدان و یک لحظه، فقط یک لحظه کنارم بخواب.

«کتاب» را گوش کنید در تمدنی به پوچیِ کتاب ها، تمدنی به قدمت اولین اختراعِ بشر.

هادی پاکزاد، اردیبهشت ۱۳۸۸

نسخه‌ی PDF این یادداشت

درباره‌ی ترانه‌ی «دکتر»

از آلبوم «دکتر» · منتشرشده در کانال تلگرام: ۱۸ شهریور ۱۳۹۵

(دکتر، فرشته، مادر، پاشویه)

و خنجری باریک در دست فرشته‌ی سفیدپوشی که نگاهش به فرشتگان نمی‌ماند؛ در عمقِ سوزانِ گور واره‌ای که از میانِ دریچه اش می‌شود دید که عده‌ای مضطرب سخن می‌گویند و کودکی که آنقدر سَمِ بی تفاوتی در خون دارد که احساس عروسک‌ها را می‌فهمد؛ اما درد کابوس است، که خنجر فرشته فرو می‌رود و همه‌ی کتاب‌های قصه را در الیافِ چوبیِ پیکرِ عروسک فرو می‌کند باز

و عروسک در دنیای داستان‌های دریا غرق می‌شود و با امواج دریا به وحشِ نهنگ‌ها می‌رسد؛ به خود که بیاید نه کشتی هست و نه تا دوردست‌ها جز آبیِ تیره‌ی آب چیزی

و شاهزاده‌ای که دیشب به جفتی اختیار کرده بود، در میانِ بوران و به هنگامِ فرو رفتنِ کشتی در آب گم شد و تنها گاهی سردیِ آب کفِ پاهایش را لمس می‌کند؛ گویی او فرمانروای دریاهاست و بر تن نهنگی ایستاده تا بادها را فرماندهی کند و ناگهان دیوِ نهنگ گونِ کتابِ قصه او را به آب می‌افکند و تن کودک به بالین می‌لرزد و دل مادر نیز

و پدر پشتِ صورتی آرام، فریادِ التماس به فرشته‌ی سفیدپوش را سر می‌دهد

و من خود را در شکمِ نهنگی می‌یابم و هم قفسانِ خود را ماهیانِ دریا

و من فریاد که من ماهی نیستم!

و فرشته خنجری دیگر!

و من آرام گرفتم باز که انگار ماهی ام

و فرشته به مادر گفت همه چیز عادی ست، عادی!

و فرشتگان و خنجرها می‌آمدند و عروسک چوبی می‌دانست که هیچ مهم نیست ماهی باشد.

هادی پاکزاد، اردیبهشت ۱۳۸۸

نسخه‌ی PDF این یادداشت

درباره‌ی ترانه‌ی «پس من چی؟»

از آلبوم «افلاطون» · منتشرشده در کانال تلگرام: ۲۴ شهریور ۱۳۹۵

وقتی حدود و مرزها در دنیا تعریف می‌شدند، حق نیز برای انسان‌ها شروع به تعریف شدن کرد؛ که البته عرف همه‌ی این تعاریف بر پایه‌ی همان اخلاقیات افلاطون‌ها بود؛ که کم کم شکل قرارداد به خود گرفته بودند. سهم، سهم آن قسمتی از دنیاست که ما امکان و اختیار دست یافتن به آن را داریم؛ اما پس فرق سهم با حق چیست؟ حق از روی عرف تعیین می‌شود ولی سهم از روی وجدان خود شخص، مثلا شما می‌خواهید از وسیله‌ی دوستتان که پیش شما امانت است استفاده‌ای کنید که او نمی‌داند، خب بدیهی ست که عموم افراد این عمل شما را مشروع نمی‌دانند؛ اما یقینی در وجود شما انجام این استفاده را بلامانع می‌داند و شما حتی عذاب وجدان هم ندارید؛ پس این استفاده حق شما نیست، ولی سهم شما هست.

کودک‌تر که بودم آموخته بودم که اگر کسی به مرزها و حدود من تجاوز کرد می‌توانم به او بگویم تو حق نداری؛ اما بعدها خود من بارها به حدود دیگران وارد شدم و بارها شنیدم که به من گفتند تو حق نداری؛ اما به راستی چه کسی استحقاق واقعی ما را می‌داند؟ چه کسی بهتر از خود ما؟ خب این مسئله صورت تازه‌ای هم ندارد و به نوعی تجربه‌ی مشترک همه‌ی ماست و هر روز حق همه‌ی ما قسمتی از سهم دیگران می‌شود.

اما ترانه‌ی «پس من چی» را وقتی گوش کنید که حق شما قسمتی از سهمِ عزیزترین کستان بشود.

هادی پاکزاد، اردیبهشت ۱۳۸۸

نسخه‌ی PDF این یادداشت

درباره‌ی ترانه‌ی «فرشته‌ی مرگ»

از آلبوم «افلاطون» · منتشرشده در کانال تلگرام: ۱۳ تیر ۱۳۹۵

سال‌ها پس از مطرح شدن انیشتن به خاطر عنوان کردن نسبیت، که اخیراً صحت آن در آزمایشی با بهره‌گیری از ساعت‌های اتمی تأیید شد، دو شاگرد نخبه‌ی او به نام‌های هایزنبرگ و بوهر دو اصل عدم قطعیت و تمامیت را مطرح کردند، که امروز فیزیک کوانتوم با بهره‌گیری از این دو اصل بسیاری از اتفاقات متافیزیک را که پیش از این توجیه علمی نداشته‌اند توضیح می‌دهد. در مثالی پیرامون این دو اصل می‌خواندم که چون برای وجود هر موجودی حداقل یک وجود درک‌کننده لازم هست، پس این امکان وجود دارد که وقتی ما از شیئی غافلیم، آن شیء اصلاً وجود ندارد. خاطرم آمد که در کودکی به ساعت‌ها شک داشتم، و گاهی برای اینکه آن‌ها را غافلگیر کنم ناگهان به آن‌ها نگاه می‌کردم، بلکه ببینم که در غفلت من مشغول استراحت هستند؛ و امروز می‌خوانم که در غفلت من آن‌ها اصلاً نیستند. می‌گویند وقتی شاگرد انیشتن این مطالب را بر او آشکار کرد، انیشتن یک شب را تا صبح راه می‌رفت

و صبح گفت: ترجیح می‌دادم این‌طور نبود، چون نمی‌خواهم باور کنم که خدا با ما تخته‌نرد بازی می‌کند.

هادی پاکزاد، ۲۳ اسفند ۱۳۸۸

درباره‌ی ترانه‌ی «زمین»

از آلبوم «افلاطون» · منتشرشده در کانال تلگرام: ۱۵ آذر ۱۳۹۵

در سرزمینِ خورشید رسم بر این بود که هر تکه‌ای که به قدر کافی سرخ و گداخته می‌شد، توسط دیگران طرد می‌شد و به نقطه‌ای دور در فضا پرتاب می‌شد؛ پس از آن زندگی در دور دست‌ها و در سایه‌های سردِ فضائی تکه را به رشد و تعالی می‌رساندند تا آنکه صلاحیتِ مادر شدن را پیدا کند؛ وقتی زمین سرشار از آتش و غرور از سرزمین خود دور افتاد و در سرما و تاریکی و تنهائی دست از تکبر برداشت و سر به سرد شدن گذاشت، تصمیم گرفت که مادر شود و بسترِ پرورشِ موجودات باشد؛ پس دست به دعا برداشت و خدا را صدا زد. خدا گفت من موجوداتی به اسمِ انسان را بر تو فرود می‌آورم و از برای معاش آن‌ها میوه‌هایی خلق می‌کنم و جاذبه‌ای به تو خواهم داد که آن‌ها را نزدیکِ خود نگه داری؛ اما تو از گزندِ این موجودات که حتی خودشان از ذکاوت و هوش خودشان در امان نیستند در امان نخواهی بود؛ زمین که سخت ترسیده بود گفت: پس چاره چیست ای پروردگار؟ و خدا گفت: و من رازی از این موجودات به تو می‌گویم که تو با دانستن این راز برای همیشه آن‌ها را اسیر و مشغول به خود نگه خواهی داشت؛ اما بترس از آن روز که این راز بر آن‌ها فاش گردد؛ که آن روز به پرواز درآیند و کهکشان‌ها را فتح کنند و هیچ قدرتی را یارای روبه روئی با آن‌ها نباشد؛ خدا راز را نزدیک گوش زمین گفت و رفت. باران گرفت؛ زمین سبز شد؛ دریاها جاری شدند و زمان گذشت و گذشت و زمین با آن راز انسان‌ها را اداره می‌کرد و انسان‌های زیادی به دنیا آمدند و مردند و زمین هر روز انسان‌های زیادی را مشغولِ گریه می‌کرد و انسان‌های دیگری را سرگرمِ خنده و هرگز انسانی ندید فارغ از این دو. پس خدا را ستود و گفت: ای پروردگار پس کی خواهد آمد انسانی فارغ از گریه که رازِ ما را بداند و رهایی یابد پیش از مرگ؟

پس کِی خواهد آمد؟

هادی پاکزاد، اردیبهشت ۱۳۸۸

نسخه‌ی PDF این یادداشت

دیدگاه‌ها

دیدگاه بگذارید