مثلا
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 10 از 32 در دلنوشتهها

دی ۱۳۹۴
مثلا رفتی که خبر بیاوری، که با خودت کنار بیایی، مرا بردی کنار دنیای کوچکت انداختی و دیرتر و کمتر از ظروف خانه که جا به جا میشوند یاد من را هم پشت و رو میکنی، مثلا خواستی کار درست را کنی، مثلا اگر بودی چه میشد؟ فکرها توی سرت جور دیگری بودند؟ من اصلا به سر تو دست میزدم؟ رفته بودم کتاب فروشی یکی مرا شناخت، گفت خواندهام ات، پرسید چه طوری زنده ای؟
یادم آمد که گفتی میروی که بفهمم که از این رفتن هیچ کس نمیمیرد، خوب قبلش مرده، مثلا من الان زنده ام، آن قدر که دلیلش محل توجه و سوال است. مثلا دلم برایت تنگ شده و همه عکسهایت را پاک نکردم، دلم جمع و جور نمیشود، شبها از حفرهای سرم آب نمک میگذرانم، همه میگویند عطر از چیزها میپرد، اما در مجرای نفس من جایی بوی بزاقت میآید، به نظر میرسد دانههای تو در رطوبت موازی اطراف بینی ام کشت میشوند، مثلا رفتهای. مثلا تو همان آدم قوی باش که در زندگی آرمان و رویاهای خودش را دارد و هیچ رویاهای کسی را نمیسازد، رویای دیگران میماند، مثلا تو خیلی فرراری، مثل اتر. در ظرفت که باز بماند شهر سرگیجه میگیرد، اما عزیزم این ذرات تو اند که میپرند، نمیبینی دارد از تو میرود، یادت نیست به چه زحمتی در شیشههایمان جمع شدیم؟ من خسته شدم از اینکه پنجرهها برنامههای تکراری میگذارند، مگر میشود در طول پنج ساعت تاریکی هم خوابید، هم کار کرد، هم فیلم دید، مثلا رفتی بفهمی به من هم بگویی، شب سال نو کنار پنجره برایت شمع روشن کردم و کمی از پارچه لباست را سوزاندم، تو اصلا بد شنیدی، یا اصلا نشنیدی، من نگفتم تو که بروی کسی میمیرد، گفتم تو بروی با کی بمیرم؟ مثلا رفتی که خبر بیاوری، خودت رفتی پراکنده شدی در فضا که هیچ جادو و دانشی هم به این سادگی به شیشهام برت نمیگرداند، با عصبانیت که میرفتی حواست نبود، دستت خورد من ریختم، از بین شیارهای میز به کف سرد خانه سقوط کردم و یک روزی به زمین چسپیده بودم، بعد بخار شدم آن قدر که بدنم هر گوشه اش جایی از خانه است، طرحم را به هرکی گفتم مثل تو استقبال نکرد، کاری نمیخواست بکنی، من فقط میخواستم در و پنجرهها را آن قدر ببندیم که یک شب اصلا حساب ساعت از دستمان در برود و بیست و چهار ساعت تاریک باشد. رفتی که خبر بدهی، حالا من هم این طور تکه تکه ابر شدم برای رسیدن به روی کاناپه باید هم زمان از چند جای خانه حرکت کنم، نمیدانی چقدر سخت میشود همین تصمیم ساده، باید تمرکز کنی و البته قرصهایت را انجام دهی، امروز از صبح زود همه خودم را جمع کردم این جا، که بتوانم به تو فکر و دلتنگی کنم، مثلا رفتی زمستان را بیاوری من را برف کنی، این چه زمستانی شد، میترسم درها را باز کنم با هوای بیرون قاطی شوم و یادم برود قرارمان، گفتم شاید برگردی دوباره، درست نیست جایی از من با آهن لختی زنگ زده باشد و سر و وضعم نامرتب باشد، مثلا همین امروز. ته شیشه ات چقدر ماندی؟
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید