حرف زدن چیست
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 24 از 32 در دلنوشتهها

به جز تعریف زبان شناختی که کلی ترین آنهاست و به تولید اصوات جهت انتقال مفاهیم اکتفا میکند، حرف زدن آن قدر مقوله گسترده ایست که حتی گاهی بدون صوت و از چشمان صورت میگیرد. از آن جا شروع میکنم که در صحنهای بیاد دارم شخصی به عزیز به سختی مجروحش میگفت، عزیزم حرف بزن، فقط میخواست بداند زنده است یا نه. حتما چیزهایی از روزه سکوت شنیدهاید که در برخی مکاتب به عنوان تمرینی برای بهتر دیدن و تصفیه روح انجام میدهند که خوب به آدم این طور القا میکند که لابد حرف نزدن آن قدر سخت است که اسم روزه روی آن گذاشتهاند و حتما با لغاتی مثل یاوه گویی یا ور ور یا پرحرفی به خوبی آشنا هستید. کودک که بودم حتی با آدمهایی که در خیابان هستند حرف میزدم کم کم به من آموختند که فقط در هنگام لزوم صحبت کنم، در دوران تحصیل جایی به نام کلاس و در حضور آدمی به اسم معلم اضافه شد که شما فقط باید گوش دهید، بعد یکهو بزرگ شدم و به جایی به نام میهمانی رفتم و باید به زور حرف میزدم و یاد میگرفتم معاشرت کنم و دست آخر مهارت به جا حرف زدن را آموختم. بعد تازه وقت این بود که در حرفها میان راز و اطلاعات عادی صاحب تشخیص شوم و جدا از آن اطلاعات پراکنده و اضافه به دیگران ندهم و البته به زودی به همه این پیچیدگیها مسلط شدم و راحت حرف میزدم، سالها گذشت و من فکر میکردم به قدر کافی خوب صحبت میکنم و باز قصه از آن جا شروع شد که تو از راه رسیدی و باید با تو طور دیگری صحبت میکردم همه قوانین عوض شدند و تا حدی گیج اما هیجان زده بودم. آن وقت حرف زدم و زدم و آن قدر زدم که خالی شدم، اما آب از آب دنیا تکان نخورد، فقط انگار سطل سطل از وجودم چیزی رفته بود، اول فکر میکردم سهم آن چیز تمام شده و مثل همه چیزهای دیگر بدن پس از خواب و استراحت برمی گردد، چند روز گذشت و فرقی نکرد، با کسی نمیتوانستم حرف بزنم، کوتاه در حد بله و خیر و گاهی به سختی با کلی فکر کردن چیزهایی به زبانم میآمدند، در جمعها در واکنش صحبت آدمها با تایید با سر و لبخند و نگاههای حواسم هست کار خودم را راه میانداختم، آن قدر حرف نداشتم که صدای فکرهایم که از سرم بیرون نیامده بودند و حرف نشده بودند میشنیدم ولی کاری برایشان نمیتوانستم بکنم، کم کم آدمها این را فهمیدند، برخی فکر میکردند چیزی برای گفتن ندارم، عدهای فکر میکردند بی تفاوت یا دچار سندروم ذهنی خاصی ام بعضی هم فکر میکردند خودم را برایشان میگیرم، رفته رفته از یاد بردم که اشکال از من است و فکر میکردم مردم کر شدهاند و با آنها با ترحم ارتباط برقرار میکردم، تو دوباره آمدی و من خواستم برایت بگویم که این مدت که نبودی چه بر من رفته، اما ناگهان انگار جادویی در کار باشد باز زبان باز کردم و گفتم و گفتم و گفتم، هیچ وقت، وقت رفتنت از شوق حرف زدن مجال این نیست که بگویم تو که میروی لال میشوم و دنیا مرا نمیشود تا بگویم که زود برگردی یا اصلا بمانی و هرگز نفهمیدم چرا چشمه صحبتم در تو جغرافیا شده، تنها یک چیز میدانم و این که این جانم است که برایت میگوید و آن را در جان گوشهایت میریزم که با تو بیایند هر جا که میروی و از جانم به تو گفتن برایم لذتی دارد که حرف زدن در هیچ کجای دنیا و با آن لذت تعریف و شناخته نمیشود.
بزودی کسی تو صورتم میزند که حرف بزن، حرف بزن. فقط میخواهد بداند زندهام.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید