دستکاری
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 8 از 32 در دلنوشتهها

خوانش این نوشته با صدای خود هادی پاکزاد؛ منتشرشده در کانال تلگرام، ۱۸ آبان ۱۳۹۴.
مدتی بود احساس تنهایی میکردم، دلم یک حیوان خانگی میخواست، از پرندهها بیزارم، چون میدانم عقل حسابی ندارند، اما میتوانند پرواز کنند، آخر چه کسی چنین امکانی مثل پرواز را به این بی عقلها داد؟ من آدم حسودی نیستم اما خوب اگر قرار بود موجودی بپرد چرا انسان که اشرف موجودات یا شاید هم مخلوقات است نتواند؟ مشغله اش بیشتر است، درک میکند پرواز را، یک بعد دیگر اصلا برای آدم ضروریست، اما من نمیفهمم چرا حتی سوسکها بعضا بال دارند، این انسان نه.
گربه هم دوست نداشتم، میگویند حیوان بی صفتی است، یا حیوان مستقلی است، میگویند بی وفاست، گفتم گربه هم برای من همدم نمیشود.
سگ اما گزینه خوبی بود، یک توله یک ماهه گرفتم و شروع کردم به بزرگ کردنش، سگ زود بزرگ میشود، بنابرین اصلا فکر نمیکردم کار چندان سختی باشد، اما رفته رفته کار مشکل شد.
سگهای نر عادت دارند هر وقت در مکان جدید و نا آشنایی قرار میگیرند یا وقتی به لحاظ جغرافیایی گیج شوند، با ادرار علامت گذاری کنند، تولهها هم هر وقت از دیدن کسی ذوق زده میشوند بی اختیار هرجا که باشند ادرار میکنند، حالا آموختن اینکه یک سگ جای مشخصی را برای ادرار در نظر بگیرد به خودی خود کار وقتگیریست، چه برسد که بخواهی این ایراد اساسی و بدوی در طبیعت سگ را عوض کنی، یا بخواهی حالیش کنی فلانی اصلا ارزش ذوق کردن ندارد، اما من اصلا با او شوخی نداشتم، به هر دلیلی ازین خطاها میکرد تنبیه معینی میشد، برای غذا خوردن هم قوانین خاصی وضع شده بود، مثل اینکه حتی وقتی غذایش مقابلش قرار داشت، نمیتوانست بدون اجازه شروع به خوردن کند، احتمالا سگم فکر میکرد من عصبی یا دیوانهام که به او این قدر سخت میگیرم، اما راستش این بود که من دیوانگیهای متقابلی هم داشتم، مثل اینکه غذای مانده و باقی مانده و دست خورده به او نمیدادم، غذای او برای خودش تهیه یا طبخ میشد، وقت مبسوطی برای بازی و گذراندن با او کنار گذاشته بودم، همین طور برایش انواع وسایل بازی و متعلقات دیگر و انواع شامپو، خوشبوکننده و ظروف خریده بودم، طوری که اگر گاهی تنبیه نمیشد احتمالا خوشبخت ترین سگ دنیا بود.
مدتی گذشت و او به سال سگها جوان و کامل شده بود، او فقط یک سگ بالغ عادی نبود و حالا موجود با شخصیتی شده بود، میشد فهمید که از دیگر سگها فاصله میگیرد، به خصوص اگر میدید مودب نیستند، برای کسی هم واغ واغ نمیکرد، در خانه که تنها بود برایش موزیک خوب میگذاشتم، گاهی هم فیلم، اگر جایی موسیقی چرند میشنید بی تابی میکرد. کم کم اخبار و برنامههای مستند هم میدید، تکراری میگذاشتم چپ چپ نگاهم میکرد، خلاصه حسابی از سگی افتاده بود.
چند روزی بود که خیلی تو خودش بود، اصلا جوابم را نمیداد، غذایش را درست نمیخورد، رفتم کنارش نشستم پرسیدم چیزی شده، ناراحتی؟ گفت دلش گرفته، گفت زندگی در خانه برایش سخت است، میخواهد کاری کند، گفت میخواهد برود، برود جایی مفید باشد، عصبانی شدم، گفتم تو دیگر چه طور سگی هستی؟ پس وفایت کجا رفته ؟ کجا بروی؟ گفت کاش میگذاشتی سگ بمانم، کاش دنیای بزرگتری نشانم نمیدادی، اگر این طور بود تو صاحب بهتری بودی منم برایت سگ وفاداری میماندم، گفت تو مرا دستکاری کردی، گفت تو حق نداشتی به طبیعت من دست ببری.
ساکت شد و رفت تو اتاق، من که از عصبانیت نمیتوانستم یک جا بایستم رفتم جلو در اتاق و فریاد زدم با خودت چه فکر کردی؟ فکر کردی از این جا بروی آدمها راحتت میگذارند؟ میخواهی بروی با کی زندگی کنی؟ چه بخوری کجا بروی؟ گفت میروم جفت گیری میکنم خانواده تشکیل میدهم بچههای خودم را با سواد میکنم، یادشان میدهم حرف بزنند و فکر کنند، اصلا میخواهم به سگها حالی کنم وفایشان از عقب ماندگیشان است، میخواهم روی جامعه سگها تاثیر بگذارم، این حق من است، گفتم اولین کسی که ببیند تو میتوانی حرف بزنی تو را میگیرد میبرد به یکی میفروشد و آن قدر دست به دست میشوی تا کارت به باغ وحش برسد، تازه اگر گیر نیافتی هم میلیونها سال طول میکشد بتوانی ژنتیک گونه سگها را به تعالی برسانی، تازه آخرش هم میشوند یک چیزی مثل ما انسان ها، خب باز دلتان مثل ما انسانها میگیرد میخواهید سگ بیاورید، وفای بی قید و شرط میخواهید دیگر هم در طبیعت به این کیفیت نیست، اما من آدمی نیستم که بخواهم حیوانات را به زور نگه دارم، وسایلش را برایش بستم و راهی اش کردم، اشک در چشمانم جمع شده بود، نمیفهمیدم من اهلی او بودم یا او اهلی من.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید