بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 8 دقیقه مطالعه
بخش 16 از 32 در دلنوشتهها

بهار ۱۳۹۵
بر اساس داستان واقعی.
تا حالا چیزی را ترک کرده اید؟
مثلا سیگار یا الکل، یا یک آدم یا حتی یک باور را.
برای بعضی از ترکها چسب آمده، برای بعضی قرص آمده، برای برخی کلینیکهای تخصصی آمده و شما را به زندگی عادی باز میگردانند.
برای بعضی از آنها یک چیزی از شما را جراحی میکنند و میبرند، مثلا قسمتی از معده شما را برمی دارند و شما به ناچار غذا را ترک میکنید، من هم مثل شما چیزهایی برای ترک کردن داشتم، از دوست و آشنا پرسیدم و من را به دعا نویس و فال گیر و دکتر روانپزشک معرفی کردند.
آن جایی از شهر که فالگیرها هستند شما به سختی میتوانید اتومبیل شخصی خود را ببرید، با تاکسی رفتم و بعد از کلی صف ایستادن، گفتم حاج آقا من احساس مریضی دارم و او بلافاصله اسم من و مادرم را پرسید و گفت که کارهایی را انجام دهم و برای من دعایی در گردنم انداخت و طلسمی برای زیر درخت باغچه خانه مادری ام نوشت و چیزهایی هم از گذشتهام گفت، درست بودند، اما راست نبودند. او گفت در تو تسخیری صورت گرفته، او مسلمان بود اما روی قفسه اش عکس حضرت مریم گذاشته بود، مبلغی از من پول گرفت و رفتم، آن جا فکر میکردم شیطان مرا تسخیر کرده و این پیرمرد با کارهایی که کرد شیطان را راند یا مرا محافظت کرد.
این داستان را بندرت برای کسی گفته بودم چراکه خجالت میکشیدم آدمها مرا تا این حد خرافی فرض کنند، بعد از آن هرگز نفهمیدم تکلیف این شیاطین چه شد جز این که این توهم را داشتم که آن مرد طوری مرا از سر خود باز کرد، اصطلاحا جوابم کرد. یک شب پیش خانمی بودم و او تازه از ویزیت فال گیری برگشته بود و دایم تکرار میکرد که همه چیز را گفت و اصرار داشت تعریف کند که همه گذشته، حال و آینده اش را فالگیری برایش بدون فنجان گفته. من که مدتی بود از رمال قبلی نتیجه نگرفته بودم به او گفتم ممکن است به هر مبلغی برای من وقت بگیری، گفت بله و طی تماسی تلفنی قرار شد چون آن خانم مشتری فال آقا نمیپذیرد طی تماس تلفنی در ساعتی دیروقت فال من را بگیرد، البته برایم این که چه خواهد شد مهم نبود میخواستم کسی به من گواهی دهد چیزی در جایی از وجودم اشتباهست. من در فالم یا از گفتههای رمال دنبال خبرهای خوب و اسم جدید نمیگشتم تنها چند تکه که پازلم را کامل کند کافی بود. خانم آن شب تماس نگرفت و پاسخ تماس من را نداد، دچار این توهم شدم شاید کسی به او سپرده باشد به کار من کاری نداشته باشد و بازهم در رسیدن به این باور که بخش تاریکی در وجودم هست نتوانستم ایمان بیاورم، یادم آمد جایی خوانده بودم بوداییها برای رفتن به خلسه موادی دودزا که احتمالا تریاک بوده مصرف میکردند و حالا به فکر افتاده بودم کمی از زمین فاصله بگیرم و خودم را از بالا ببینم که آیا از آن بالا تاریکی وجودم دیده میشود؟ شبی را در خلوتی به واسطهی افیونی در خوابی عجیب و نه عمیق به سر بردم، همه چیز شیرین بود انگار خوابی در کار نیست، بدن نداری و اما هیچ موجودی جز خودم هم آن جا نبود، کسی چیز خوب یا بدی زمزمه کند، حتی روحم را ندیدم که از تنم جدا شده باشد، انگار تنها تر از همیشه باشم، شاید روحم هم تا بهتر شوم رفته بود سری به دیارشان بزند.
میدانید بچهها وقتی در مدرسه برای هم گنده میآیند اغلب از کارهای بد و دور از چشم والدینشان میگویند، چه کسی میآید بگوید دیشب برای خوشحالی پدرش دو خط بیشتر درس خوانده. نیمه تاریک من هم از این جا آغاز به کار کرد که کم کم متوجه شدم هم در کارهای بد، بهتر هستم، هم لذت بیشتری از آنها میبرم، و از همه مهم تر، نتیجه بهتری از آنها میگیرم، بعدها به این تئوری رسیدم که اگر بتوانم آن نیمه را درک کنم شاید کلا آدم موفق یا موفق تری باشم و انگار از لحظه این تصمیم همه چیز متوقف شد. دیگر هیچ نیمهای در من کار نمیکند. باور کنید. رفتم و راجع علوم ماورائی و سودوساینس و توزیع نیروها در جهان و عقاید مذهبی و مکتبی و غیره هر چه از هرجا گیر آوردم خواندم، آن قدر که مطمئن شدم همه شکل افسانهای پیدا کردند، انگار در دورهای روی زمین اتفاقی افتاده که تمام جادوگرها و نیروهای پلید و حتی نیروهای روشن قدرت خودشان را از دست داده اند، ترسیدم. یک لحظه فکر کردم فوریت یا موقعیت بهتری پیش آمده و همه از زمین گذاشتهاند رفته اند، و خوب آنها هم مثل ما ویلای بیرون شهر دارند شاید گاهی بر میگردند آب و هوایی عوض کنند، این شما را تنها نمیکند.
تجربه بعدی من، وقتی از هر تجربهای نا امید شدم و پس از دیدن چند مستند افرادی که تا نزدیک مرگ رفته بودند تصمیم گرفتم کاری کنم که در مسیر مرگ قرار بگیرم، طوری که حتی ندانم و اختیاری برای برگشت داشته باشم، به این نوع مرگ اگر عمدی باشد قتل نفس هم میگویند، میگویند پیش از اورژانس بالای سرت پلیس ایستاده که اگر زنده بمانی به جرم قتل دستگیرت کنند. بنابراین از توضیح چگونگی و اعتراف به این قسمت صرف نظر میکنم، اما چیز شگفت انگیزی در وجود ما انسانها هست و آن هم غریزه حیات که به هر نحوی مثل یک ربات سال 2200 میداند چه طور شما را زنده نگه دارد و شما نمیتوانید حالیش کنید که این یک آزمایش ساده است و ساعاتی دست نگه دار، به هر حال از شرش خلاص شدم و به روشی که گفتم تا نزدیک خود مرگ رفتم. اولین چیزی که شما در مرگ تجربه نمیکنید یک تونل است، بلکه همان جایی که هستید است با در و دیوار کج و نافرم و همه چیز تار یا بیش از تعداد واقعی و شما خوب میدانید وزن خود را حس نمیکنید دست و پایتان بی رمق است و همش احساس سقوط و سر خوردن دارید و این شبیه به سرسره میشود در کودکی و آن چه در کودکی به شما گذشته در خاطرات برجستهاند و خوب سرسره چیزی شبیه تونل است. دومین چیزی که اتفاق نمیافتد که فقط در برنامهها شنیدید صدای یک وزوز یا سوت است، این که آدمها صداها را تا لحظاتی پس از مرگ هم میشنوند، صداها همه شنیده میشوند اما من این میان دنبال صدایی از آن نیروی خاص میگشتم بنابرین در میان این ترس سعی میکردم حرفها را تحلیل کنم، اما من به شما قول میدهم این صداها چه مربوط به افراد و چه محیط فقط با استعداد مغز خودتان تدوین و سرهم میشوند و شما جملاتی با جنس تکراری ولی به کارگردانی خودتان میسازید، هیچ کس دارد با شما حرف نمیزند، آن بیرون همان بیرونی هست که قبلا بودید. اتفاق بعدی که هرگز نمیافتد ترس از مرگ است، چون شما در این مرحله سازمان فرماندهی تصمیمات خود را از دست دادهاید و فکر میکنید جایی هستید که وهمتان میگوید و حالا وارد اتاقی میشوید که من هنوز نفهمیدم چقدر در من بود و یا چقدر بیرون از من یا واقعی بود و چقدر من واقعا در آن بودم، این اتاق یک تلفن انگشتی قدیمی داشت و انگار قرار است با کسی صحبتی کنید، شما هرگز سالها را در وضعیت کما یا این اوضاع انتظار در خواب یا در حال مرگ تجربه نمیکنید، من انگار تماسی نداشتم و خیلی سریع خودم را جای دیگری یافتم، اما هنوز فکر میکنم چرا آن جا بودم، در این سفر موجوداتی مثل سوسک و موش و مار و درختهای گوشتخوار دایم در جنگلها مرا ترساندند اما هیچ یک صدمهای به من نزدند، انگار به حال عادی در این مرز بین مرگ و زندگی کسی کاری به کارت ندارد. به همین دلیل احساس میکردم اگر بمیرم آسیب ناپذیر میشوم و حالا به شما میگویم آن جا هیچ کس نبود، شاید من به قدر کافی جلو نرفتم اما تا آن جا هیچ دو ای در کار نبود، مطمئنم دنیای پس از مرگ چیزی قدر همان اتاق است فقط هنوز نمیدانم باید با که تماس میگرفتم و چه میگفتم. هر وقت کسی در دنیا از تاریکی و روشنی، خدا و شیطان، حق و ناحق، گناه و مجازات و غیره حرف میزند باید خوب بداند اولین چیزی که از آن غافل است دو قطبی فرض کردن همه چیز است، که میداند شاید مثل همه چیز در دنیا همه چیز دارای کاراکترهای متافیزیک بیشتر باشد، شاید ما باید به بیش از دو (۲) فکر کنیم، شاید به تعداد شمارههای روی یک تلفن، بدون شک فقط یک چیز مرگ با زندگی فرق میکرد، وقتی شما در آن برزخ هستید فقط مشغول دیدنید و هیچ کاری نمیتوانید کنید و هدفی ندارید، حتی نمیتوانید بخوابید.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید