شب بخیر
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 28 از 32 در دلنوشتهها

شب بخیر
من ذاتا در کودکی عروسک را جز اسباب بازیهایم حساب نمیکردم، هیچ علاقهای به آنها نداشتم نه عروسک آدم و نه حیوانات، اما خواهرم که از من بزرگتر بود یک عروسک داشت و هر شب که میخوابید به او شب بخیر میگفت و در آغوشش میگرفت، پدرم هم جزو آداب معمول شب بخیر گفتن را باب کرده بود و من که از این کار و اصلا همه آداب قبل خواب بدم میآمد گاهی نافرمانی میکردم و پدر هم گوشزد میکرد، یک بار که پدرم حال و حوصله بهتری داشت مثل همه کودکان که این سوال را پرسیده اند، پرسیدم پدر من میدانم شب بخیر یعنی چه اما نمیدانم چرا لازم است وقتی همه توی یک خانهایم همه این کار را هر شب تکرار کنیم، مگر قرار است چیزی شود که دایم باید بترسیم و به هم بگوییم شب بخیر، پدرم کمی فکر کرد و از آن جا که آدم با حوصلهای بود و شیوا هم سخن میگفت، گفت ببین بعضی چیزها به همان اندازه که انجامش ساده است خودش پیش پا افتاده و بی ارزش نیست، ما این طوری به هم هر شب یادآوری میکنیم که همدیگر را دوست داریم و تو باید بدانی ما همه مواظب هم هستیم.
خلاصه آن شب گذشت و پدرم مدتی برای ماموریتی به اهواز رفت و من که دلم برایش تنگ شده بود عکسش در دستم بود و از مادرم دایم میپرسیدم بابا کی برمی گردد و او هم هر بار طوری آرامم میکرد. آن شبها خوب یادم هست که به پدرم قبل از خواب، با این که نبود حتما شب بخیر میگفتم ولی معنی اش اصلا آن چیزی نبود که پدرم به من آموخته بود، معنی اش این بود که شاید برنگردد. من میگفتم شب بخیر و صبر میکردم و خوابم میبرد. یک بار پیش خواهرم رفتم و کنار تختش نشستم و گفتم تو چرا هر شب به عروسکت میگویی شب بخیر او که حتی نمیشنود، خواهرم گفت عادت کردم این را میگویم و بعد خوابم میبرد، دیدم چه جالب من هم به پدرم شب بخیر میگویم و انگار همه حرفهایی که همه روز در دلم با او دارم و ترسها را مچاله میکنم توی این کلمه و پرت میکنم بیرون از تخت تا خوابم ببرد، او حتی صدای من را نمیشنید، وقتی بزرگتر شدیم و عاشق میشدیم که حالا میشد به هر کسی هر ساعتی از هر جا شب بخیر گفت، آن روزها هم شب بخیر تعریفش همان بود که پدر میگفت، اما معنی جدیدی پیدا کرده بود، نوجوانان که عاشق میشوند وقتی به کسی شب بخیر میگویند برای فردایش است، یعنی ای شب زودتر بگذر تا من ادامه این تجربه را زودتر فردا ادامه دهم، به زن و شوهرها که میرسیم معنی شب بخیر کمی پیچیده تر است، ممکن است یعنی نمیخواهی بخوابی؟ یا من خوابیدم. دیگر به من کاری نداشته باش، باشد، یا شاید هم یعنی واقعا امیدوارم خوب بخوابی تا روان سالم تری برایمان بماند، چون حالا حالاها با اعصاب هم کار داریم، اما میدانی همیشه به تو که میرسد قصههای من از موازنه خارج میشوند، یادم نیست چند بار تو یا چند بار من به تو شب بخیر گفتیم، اما من با تو شب بخیر جدیدی را تجربه کردم، شب بخیری که بعدش هیچ یک نمیخوابیدیم، قانون نانوشته عزیزم، چرا که معنی اش این بود چون تا فردا نمیتوانیم هم را ببینیم پس کاری به کار هم نداریم بیا خودمان را به خواب بزنیم، مثلا من نمیدانم چه میگذرد، شب بخیر که جای تو این جاست ولی تختت آن جا، شب بخیر که دو جای شهر در دو تخت موازی میخوابیم و دو خط موازی هرگز تلاقی نمیکنند، شب بخیر که یکی میخوابد و یکی راه میرود.
شب بخیر در فرهنگ ما شاید اصلا یعنی آفرین، آفرین که این چنین همه چیز سر جای خودش است و همه خوشحالند، عزیزم شب بخیر یعنی ای زمین مهم نیست چقدر دیگر باید بچرخی تا ما بخوابیم، دست کم به ساز ما بچرخ، اگر تا امروز نمیدانستید چرا میگویند شب بخیر، حالا من به شما میگویم، شب خطرناک است، میگویند تا بخیر بگذرد. میگویند حتی مریضیها هم شب در بدن رشد میکنند، پدر رفته ماموریت، شما لباس میپوشید و در خانه منتظرید، شب بخیر یعنی شب لباس میبویید و در اتاق قدم میزنید.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید