مجموعه · 32 بخش
دلنوشتهها
دلنوشتهها و داستانکهای هادی پاکزاد

من یک مهندس هستم
من در بدن پدریم زندگی میکنم، بدنی که از خانوادهام به ارث برده و در آن بزرگ شدهام. اهل هیچ جای دیگری نیستم، بدنم تنها جاییست که اجازه دارم در آن زندگی کنم. گاهی به…

قدم نزدگی
به طور کاملا اتفاقی یک یوزپلنگ دیدم، بدیهی است اول فکر کنم که او به من حمله میکند. اما خوب که دقت کردم متوجه شدم اصلا توقع ندارد از او بترسم، به او اعتماد کردم و تا…

نامه سوم
عزیزم اواخر زمستان حال خوبی نداشتم، مثل هر سال همان موقع. گاهی فکر میکنم چون اوایل زمستان متولد شدهام اواخر آن حال مرگ به من دست میدهد و احتمالا طراوت فروردین تجربه…

بیماری عشق
عشق بیماری مشخص و کشف شدهای نیست، اما من شنیدهام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفرههای مغز شروع به تکثیر میکنند، حفرهها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم…

بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
دو میلی گرم کلونازپام (بنزودیازپین) یک میلی گرم لورازپام (بنزودیازپین) ده میلی گرم زولپیدم (غیر دیازپینی) حالا ساعت چهار صبح گذشته و نه از خواب خبری است نه از الهام و…

نامه شماره ۲
عزیزم اگر خود زندگی را از کسی بگیری به تو میگویند قاتل، شاید گیر بیافتی و شاید هم نه، ممکن است گیر نیافتی اما پشیمان باشی، ممکن هم هست وقت اعدام هیچ پشیمان نباشی، عزیزم…

اشتباهی شده
به دنبال قاب عکسی میخواستم سری به زیرزمین قدیمی خانه مادرم بزنم که مدتهاست انبار وسایل بی استفاده است، همه چیزهایی که انگار دیگر به کار نمیآیند اما دور ریختنی هم…

دستکاری
مدتی بود احساس تنهایی میکردم، دلم یک حیوان خانگی میخواست، از پرندهها بیزارم، چون میدانم عقل حسابی ندارند، اما میتوانند پرواز کنند، آخر چه کسی چنین امکانی مثل پرواز…

بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
1. توافق: اگر به مسائل اجتماعی علاقه مند هستید لطفا ادامه این متن را نخوانید چون مطلبم هیچ اجتماعی نیست، اگر حالتان خوب است هم همین طور، چون در ادامه احتمالا شب آدینه…

مثلا
مثلا رفتی که خبر بیاوری، که با خودت کنار بیایی، مرا بردی کنار دنیای کوچکت انداختی و دیرتر و کمتر از ظروف خانه که جا به جا میشوند یاد من را هم پشت و رو میکنی، مثلا…

دستان سبک
برای خیلی آدمها بار اول که شما را میبینند دستهایتان مهم است، ممکن است طوری دیگر وانمود کنند، شاید اصلا به دستهایتان نگاه مستقیم نکنند، یا حتی آنها را بفشارند، اما…

نام ببرید
وسط زمستان مشغول رانندگی بودم و چون تازه سوار ماشین شده بودم هنوز اجزا ماشین سرد بودند و حتی فرمان پوست دستهایم را بی حس کرده بود، رادیو روشن بود و مردکی میان برنامهای…

فوریت
به هایپر مارکت محل برای خرید چند قلم خوراکی مشخص رفته بودم، عزیزم میدانی که من تا لازم نشود چیزی برای یخچال نمیخرم، این طوری خیالم راحت تر است، تو که فقط چایی…

بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
در فیلمی مرد پیری گفت نمیدانم اولین بار آدمها چرا سراغ پوست رفتند و کی بود، منظورش پوست حیوان بود. نمیدانم برای گرم ماندن در سرما و زمان غار نشینها بود یا برای…

بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
شما توی یک کشور جهان سوم با افکار دسته چندم زندگی میکنید، اگر شما روی نیمکتی در سنگفرش حاشیه یک رود که از وسط یک شهر میگذرد نشستهاید و منتظرید صبح شود، اوقاتی در شهری…

بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
بر اساس داستان واقعی. / تا حالا چیزی را ترک کرده اید؟ / مثلا سیگار یا الکل، یا یک آدم یا حتی یک باور را. / برای بعضی از ترکها چسب آمده، برای بعضی قرص آمده، برای برخی…

بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
در ادبیات زندگی یک داستان تلخ به نام تراژدی بی استفادگی هست. همسایه به دیوار میخ میکوبد و آن دیوار مهم ترین دیوار خانه من است، بعدا برایتان میگویم چرا، من خواب نبودم و…

لباس نشوید
زنی که من عشق را از او آموختم بر خلاف عموم افرادی که عشق را یک تبادل و جاذبه متقابل تلقی میکنند، فکر میکرد عشق در سیستمی چرخه مانند و بسته سیر نمیکند، بلکه در…

برده داری
سالها پیش جایی خواندم که در ایران هر نفر به ازای یازده نفر کار میکند. من علاقهای به بحثهای سیاسی یا اجتماعی ندارم، اما بیایید این را به خوشحالی آدمها تعمیم دهیم.…

درب اشتباه
1. همه ما گاهی اعتصاب میکنیم، در خانه یا اتاقمان را به روی دنیا میبندیم و تصمیم میگیریم مدتی برای خودمان باشیم و خوب برای خوردن و نظافت و از این قبیل ناچاریم سری به…

صندلی
قسمت اول، این خیلی عجیب است که انسان از هر چیز در زندگی بیشتر لذت برده باشد، از نبودن آن چیز به همان اندازه بیشتر درد میکشد. این جز عجایب ایست که آن قدر عمومی و متداول…

مقوله هرجایی عشق
مقوله هرجایی عشق این نوشته را تقدیم میکنم به همه کسانی که استحقاق چیزی بهتر از آن چه به نام عشق به آنها فروختهاند را داشته و دارند. در همین ابتدا دوست دارم صادقانه…

موتورهای خسته
از اولین بار که در کودکی بادکنکم ترکید دیگر هیچ وقت حالم خوب نشد، خیلی وقتها حالم بهتر شد اما خوب نه، آخر همه بادکنکشان را دوست دارند، اما خوب یکی دیگر میخرند، من از…

حرف زدن چیست
به جز تعریف زبان شناختی که کلی ترین آنهاست و به تولید اصوات جهت انتقال مفاهیم اکتفا میکند، حرف زدن آن قدر مقوله گسترده ایست که حتی گاهی بدون صوت و از چشمان صورت…

بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
تو فقط دهنت را ببند، عقاید محکمت را نگو، بیا با مفروضات من کمی دورتر برویم، از این جا ببین که رهگذرها چه میبینند ما را از پشت پنجره، دو تا آدم در حال مکالمه، از آن ور…

جاسوس
جاسوس راستش من از بچگی کار میکردم، هر تابستان جایی برای یاد گرفتن کاری میرفتم، مثلا تعمیرات بلدم، از رادیو، پخش ماشین گرفته تا تلویزیون. پدرم فکر میکرد در غیر این…

تمساح
تمساح میدانید تمساحها به سختی در خشکی راه میروند، پس ترجیح میدهند زیر آبهای گل و لای دار ساکت و آرام مدتها بنشینند، اصولا موجودات تنهایی هستند، تقریبا همه جا پر…

شب بخیر
شب بخیر من ذاتا در کودکی عروسک را جز اسباب بازیهایم حساب نمیکردم، هیچ علاقهای به آنها نداشتم نه عروسک آدم و نه حیوانات، اما خواهرم که از من بزرگتر بود یک عروسک داشت…

نامه شماره ۱
عزیزم سلام تو از من خواسته بودی که به کسی چیزی نگویم، من هم درست مثل هفت تیر اسباب بازی که در کودکی از پسر لوس فامیلمان دزدیده بودم، تو را از همه غایم کردم، پسر فامیل…

کارم تمام شده
کمی از غروب گذشته بود و من باز در روشنایی به خواب رفته بودم و در تاریکی روی کاناپه بیدار شده بودم، سعی کردم در همان وضعیت تلویزیون را روشن کنم، تا سر و صدای آن کمی از…

بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
یکی از دوستان از من پرسید شعبده هم هنر است؟ میخواستم بگویم هنر شعبده است، دیدم هم پاسخ روتین و سخیفی است، هم اصلا خودم درست نمیدانم هنر چیست، بی هوا و طوری که از جواب…

دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد
• آدم تا زنده است باید بخوابد، بعد از مرگ که خواب لذتی ندارد. • آدمها عوض میشوند یک عوضی قبلا شانس خود را امتحان کرده. • ارتفاع که بالا میرود احساس غرور میکنی…
