بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 17 از 32 در دلنوشتهها

فروردین ۱۳۹۵
در ادبیات زندگی یک داستان تلخ به نام تراژدی بی استفادگی هست. همسایه به دیوار میخ میکوبد و آن دیوار مهم ترین دیوار خانه من است، بعدا برایتان میگویم چرا، من خواب نبودم و همسایه زمان بدی را انتخاب نکرده بود پس صبر کردم این ضربهها را نادیده بگیرم، همیشه همه جا خواندهام صبر نتیجه بخش و عجله کاری نکوهیده است، خوب من برای اینکه بزرگ شوم اولین چیزی که از آدم بزرگها یاد گرفتم سکوت است، خوب من ساکت نشستهام و دیوار دارد به من نزدیک میشود، انگار کسی که دیوار مشترک را دارد میخواهد خانه اش را بزرگ کند و میکوبد و دیوار هم میلی متری و ذره ذره دارد جا به جا میشود، دلیل اهمیت این دیوار هم همین است که با خانه کناری مشترک است. خوب این جا آمریکا نیست که شاتگانم را بردارم و بروم تهدیدش کنم و چکش هم سلاح محسوب نمیشود. آدمها میتوانند در خیابان چکش حمل کنند. من از همسایه نمیترسم، زنگ خانه اش را زدم و پرسیدم کمکی از من ساخته است، گفت خیر، پرسیدم تابلو میکوبید، گفت نه میخواهم تابلو فرش را به دیوار نصب کنم، بی اختیار خندهام گرفت و گفتم روی زمین تابلو میزنید، گفت آقا عذر میخواهم و در را محکم روی من بست. احساس کردم کمی زود قضاوت کردم، نهایتا صبرم تمام شد، عصبانی شدم اما کار جدیدی نمیتوانستم انجام دهم، به اتاق رفتم و سعی کردم بخوابم. ضربهها به ترتیب در گوشم تبدیل به اصواتی موهوم شدند و من آن قدر به آنها با شجاعت گوش کردم که در گوشم حل شدند و کم کم حرفهایشان را میشنیدم، آنها آن قدر با عجله حرف میزنند که اصلا آدم نمیفهمد چه میخواهند، درست مثل خیل عظیمی از مردم که چیزی بگویند و آن قدر ناهماهنگ باشد که صورت صدای خش خش به خود بگیرد.
برگشتم و این بار به آرامی از همسایه عذر خواستم و از او خواستم چکشش را به من قرض بدهد، او که کارش تمام شده بود این کار را کرد و من پتویی را مچاله کردم و شروع به کوبیدن چکش به پتو کردم، این بار نه میخی در کار بود و نه دیواری، پتو را روی خودم انداختم و خوابیدم، چکش که از این خوی دیوانه من به وجد آمد آرام بلند شد و خود را به کنار دیوار رساند، و با ضربههایی آرام به دیوار شروع به حرف زدن کرد، پرسید باید بخوابی؟ گفتم دستور آمده مدتی در خانه باشم و آفتابی نشوم و ترجیح دادم بخوابم، گفت من ساکت میشوم اما میتوانم کنارت بخوابم؟ گفتم من تو را از همسایه گرفتم چون با تو کاری دارم اما فعلا وقتش نیست، گفت چیزی میخواهی بکوبی؟ گفتم نه. گفت کار دیگری از من ساخته نیست، گفتم چرا با هم معاملهای نکنیم، من به تو حرفهایی میزنم و برایت آنها را توضیح میدهم تا تو خوب متوجه شوی و وقتی خواستم آنها را برای کسی توضیح دهم و بازگو کنم تو را محکم به جمجمه آنها میکوبم، من شنیدم که تو میتوانی حرف بزنی و این طوری ظرف مدت کوتاهی همه میفهمند چه میگویم، چکش پرسید به من چه میرسد، گفتم میدانم از جعبه سرد ابزار و حرف زدن با میخ و دیوار خسته ای، به همسایه میگویم تو را گم کردم و بجایش برایش یک چکش نو میخرم، شبها میتوانی زیر پتوی گرم و نرم بخوابی، چکش نفسی کشید و گفت گاهی میتوانم به جعبه ابزار و خانه خودم برگردم، گفتم میدانی من چند روز است از خانه بیرون نرفتم؟ گفت متوجه ارتباطش نمیشوم، گفتم ببین تو الان چکش من هستی، من هم یک چیز یک نفر دیگر هستم، او گفته فعلا بیرون نروم و برای تو هم همه چیز همین طور است، من به تو دستور میدهم، گفت تو از کجا فهمیدی من میتوانم حرف بزنم، گفتم تو تند و بلند و هنجره آهنی حرف میزنی و فقط تق تق ات را میشنوند، من صبر کردم، تو هم یاد میگیری برای دستور مهم صبر کنی، تو را شنیدم آرام، آرام و آرام تر گوشت کردم، پذیرفتمت، کم کم صدای صحبت آمد و به آن مرد دیوانه میگفتی چیزی که جایش روی زمین است به دیوار وصلش نمیکنند.
و من فهمیدم تو فقط یک چکش عادی نیستی، فرق الیاف فرش را با دیوار میفهمی، تو لایق چیزهای نرم تر از میخ و دیواری، مثل پوست و پتو برای همین کمی به پتو کوبیدمت، تو چکشی دو یا سه عضو ساده داری ولی صبر کن، همه چیز بهتر میشود، کافیست چیزهایی یاد بگیری، اما دو خبر بد هم دارم، تو هرگز چیزهایی که آموختی را نمیتوانی از یاد ببری و چیزهایی که دیدی را به هیچ کس نمیتوانی بگویی و فقط یک سوال مانده بود، او چه طور میتوانست حرف بزند، شاید او از کسی به همسایه ارث رسیده بود و تراژدی بی استفادگی او را در طول سالها به حرف آورده.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید