موتورهای خسته
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 23 از 32 در دلنوشتهها

از اولین بار که در کودکی بادکنکم ترکید دیگر هیچ وقت حالم خوب نشد، خیلی وقتها حالم بهتر شد اما خوب نه، آخر همه بادکنکشان را دوست دارند، اما خوب یکی دیگر میخرند، من از این حالم بد شد که بادکنکی بزرگ که آن چنان سبک بال به این طرف و آن طرف میپرید ناگهان پس از ترکیدن این قدر کوچک و زشت و بی خاصیت شد. همان جا فهمیدم یک چیزی در این دنیا درست نیست. از آن به بعد همه اسباب بازیهایم را خراب میکردم و به در و دیوار میکوبیدم با هر ابزاری شده میخواستم بشکنم و بشکافمشان ببینم آن وسطش چیست، ببینم اشکال از کجاست که این قدر فانی هستند، یک بار موتور کوچک الکتریکی یک ماشین کنترلی را در آوردم و آن را با سیم به باتری وصل کردم و دیدم که میچرخید و صدا میداد، بردمش توی انباری در را بستم گفتم تو همه کاره این ماشین بودی؟ گفت بله گفتم چرا این قدر دور خودت میچرخی؟ کاری بکن، آن همه چرخ دنده پلاستیکی نگاهشان به تو است و تو فقط یکسره ناله میکنی. گفت آخر کار من این است سر جایم درجا بزنم و توانم را به بقیه بدهم، گفتم هیچ میدانی من چند بار این ماشین که تو موتورش بودی را به دیوار کوبیدم و هیچ کس صدایش در نیامد، گفت همه میگویند ما موتورها خیلی مهمیم اما هیچ کس حتی به ظاهر ما اهمیت نمیدهد، همیشه آن زیرها جایی ما را کار میگذارند و بقیه چیزها را خوشگل میکنند و ما آن زیرها سر جایمان کار مهم تر را انجام میدهیم. گفت از وقتی فهمیده باید یک جا دور خودش بچرخد دیگر هیچ وقت حالش خوب نشده. عزیزم من همان جا فهمیدم اشکال از اسباب بازیها نیست، چیزهای محکم تر در دنیا آن زیرها دفن میشوند، مثل بتن ساختمانها که از وقتی فهمیدند همیشه باید آن زیر بار برجها را به دوش بکشند دیگر حالشان خوب نشد یا همان بادکنک که لاشه اش را با دو انگشت و اکراه دور انداختند، اما هوا که سبک تر بود دوباره به جمع هوای اتاق برگشت، عزیزم اگر با جوهر همه چیزهایی که برایت نوشتهام روی زمین خط بکشند میفهمی که همه راه را پیاده آمده ام، همه راه تو را آوردم حمل کردم این جا، آن زیر، مثل آن موتور، این که سر وضع مرتبی ندارم برای همین است که مرا با فلسفه موتورها ساختند، عزیزم بادکنکت همه سعیش را میکند تا تو را خوشحال کند، تا کلی هوا را برای تو فشرده یک جا داشته باشد، که تو بازی کنی، او فقط میخواهد هوای تو را داشته باشد، چون تو توی آن فوت کرده بودی، او نفست را با همه وجودش نگه داشت تا جداره اش از ضربهی انگشتانت فرسوده شد، هوایت را آرام آن بالا گذاشت و خودش زشت شد و پایین افتاد، عزیزم از روزی که جلوی یک در زمین خوردم و زانوها و کف دستهایم خاکی شد دیگر هیچ وقت حالم خوب نشد، چون همان جا گریه کردم و پدرم گفت چیزی نشده که خجالت ندارد و من فهمیدم که غیر از درد دلیل مهم تری برای گریه کردن هست، عزیزم از جایی که زمین گذاشتمت و رفتی، نه دیگر.
آن قدر خسته بودم که دیگر حالم مهم نبود.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید