درب اشتباه
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 20 از 32 در دلنوشتهها

1. همه ما گاهی اعتصاب میکنیم، در خانه یا اتاقمان را به روی دنیا میبندیم و تصمیم میگیریم مدتی برای خودمان باشیم و خوب برای خوردن و نظافت و از این قبیل ناچاریم سری به بیرون بزنیم. ما اصولا اعتصاب میکنیم که با خودمان سر چیزی به توافق برسیم یا از پروسه فکر کردن راجع به چیزی به نتیجه و یک تصمیم برسیم، اما واقعییت این جاست که هیچ وقت ما مشکلمان توی آن اتاق حل نمیشود، در یکی از همین خروجها از اتاق برای خوردن یا نظافت یا خرید اتفاقی میافتد که ما را از آن غار بیرون بکشد و یا همان موقع که در آن اتاق هستیم، پشت درهایی که به روی خودمان بستهایم اتفاقهایی برای ما میافتد و ما بیرون میآییم و زندگی را از جای دیگری شروع میکنیم.
2. آیا این عملکرد از ناحیه ارگان و سیستم خاصی اداره میشود و یا کاملا اتفاقی است و اگر کسی آن را اداره میکند آن شخص درون ماست و هم قد و اندازهی ماست و یا موجودی بزرگ تر و کامل تر از ماست؟
3. من زندگینامه آدمهای مختلفی در دنیا را مطالعه کردم که طبعا علت چاپ یا نشر این زندگینامهها برجسته بودن آن آدمها بوده، متوجه شدم که همه عطفی در زندگیشان داشتهاند که مدتی از دنیا و آدمها دوری کردهاند و شرایط سختی را به خود تحمیل کردند، هر چند هیچ وقت در این غیب شدنها آب از آب دنیا تکان نمیخورد، در همه مواردی که خواندهام آنها از آن اتاق، آدم دیگری بیرون آمدهاند.
4. داستان از این جا شروع شد که من هم چند باری تصمیم گرفتم غیب شوم، هر بار با تغییر کوچکی از آن اتاق آدم دیگری بیرون آمدم و این بار آخر اتفاق متفاوتی افتاد، من همان آدم بودم و ناگهان از اتاق دیگری بیرون آمدم، انگار آن کسی که کلید این اتاقها را میزد کلید مربوط به خروج من را از اتاق اشتباهی فشار داده بود. شاید هم عمدی در کار بود اما به سختی و خیلی دیر فهمیدم که آن جا متعلق به من نبود و یا من متعلق به آن جا، اما خوب زندگی را شروع کردم.
5. اما در همان حین به زندگی که پیش از آن داشتم هم فکر میکردم و دلم میخواست ادامه آن را انجام میدادم و خوب همه عزیزانم را هم آن جا، جا گذاشته بودم و دلم برایشان تنگ میشد و از سوی دیگر چون گذشتهای در موقعیت جدیدم نداشتم انگیزهای برای ادامه زندگی جدید هم نداشتم.
6. حالا در این زندگی جدید مشکلات عاطفی دیگری داشتم که مال یک نفر دیگر بود و به ناچار من باید آن را تجربه میکردم، این در حالی بود که در زندگی قبلی پاره تنم را جا گذاشته بودم، اما او دیگر مشکل من به حساب نمیآمد.
7. وقتی کسی یا چیزی مشکل شما به حساب نمیآید ولی شما در دنیای واقعی به آن احساس مسئولیت کنید یا هر احساس دیگری، اسم کار شما دخالت یا فضولی است.
8. حالا شما مشکلی دارید که احساسی به آن ندارید و احساسی دارید که مشکل شما نیست، شما به روان پزشک مراجعه میکنید و او نام مریضی شما را نمیداند، یعنی شما از سلامتی رنج میبرید.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید