لباس نشوید
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 5 دقیقه مطالعه
بخش 18 از 32 در دلنوشتهها

فروردین ۱۳۹۵
زنی که من عشق را از او آموختم بر خلاف عموم افرادی که عشق را یک تبادل و جاذبه متقابل تلقی میکنند، فکر میکرد عشق در سیستمی چرخه مانند و بسته سیر نمیکند، بلکه در کلافهای پر پیچ و گره که همه آنها یک سر باز دارند آفریده شده و پیشنهاد میکرد اگر میخواهی آن را داشته باشی هرگز امتداد هیچ رشتهای را دنبال نکن، چون در نهایت به یک سر باز منتهی میشود و آن جا جاییست که کلاف را باید بگذارید کنار، چون دیگر به رشتههای مرتبی تبدیل شده، مثل بقیه آدمها. مگر خودتان را به گیجی بزنید و در بین رشتهها آن قدر دست و پا بزنید و تقلا کنید که خسته شوید، چون بازهم تبادلی در کار نیست، اگر مثل من هنوز بزرگ نشدهاید و کسی کلافتان را مرتب نکرده و هنوز اسمتان عاشق است و رشته و ریسمان نیست خطر بزرگی تهدیدتان میکند، خطر سرقت و قاچاق کلافهای سردرگم، این جرم هیچ پیگردی ندارد، کسی هم قرار نیست جایی ببردتان، شما به یکی از میهمانیهای همیشگی دعوت میشوید. کلافهای مرتب و ساماندهی شده آرام آرام به شما نزدیک میشوند، شما بوی نخ تازه آن زن و مرد به مشامتان میخورد و مست میشوید، آنها از پیچیدگی شما تعریف میکنند و این که این خصوصیت چقدر جذاب است و اگر بگویید بخاطرش درمان میکردهاید میگویند که اصلا این خصیصه شما را ویژه میکند. شما در بافتهای بدتان احساس ارزشمند بودن میکنید، بعد دلتان میخواهد خودی نشان دهید مثل موهای فر که اغلب اصرار دارند صافشان کنند و میگذارید آنها کمی شما را لمس کنند و چند گره کوچک را باز کنند، بعد میبرندتان یک جای خلوت، یک استخر آب و یک زن پیر با دو میله در دستانش شما را ملاقات میکند، آنها قبلا به شما میگویند که آن زن کسی است که افراد مستعد عشق و دارای استعدادهای ویژه را ساپورت میکند، گویی او همان الهه عشق است که پیر شده، بعد با او در گوشی و طوری که شما نفهمید پچ پچ میکنند و گاهی نگاهی به شما میکنند و لبخندی میزنند، شما مطمئنید دارند از شما تعریف میکنند، واقعا هم همین طور است، اما نترسید آنها شما را به آن پیرزن نمیفروشند، گویی دارند به او پولی میدهند. از این جا به بعد ماجرا را درست یادم نیست، از من خواستند بپرم توی استخر و کمی آبتنی کنم. من بعد از کمی این پا و آن پا کردن همین کار را کردم، مثل پیلههای ابریشم باز شدم، فقط همین قدر یادم میآید که آن آب تمام رشتههای مرا باز کرد و همه چیز خوب و آرامش بخش بود. بدون این که متوجه زمان شده باشم خودم را جایی تاریک یافتم، تاریک و ساکت، خواستم حرکت کنم، دیدم در شانههایم چوبهایی فرو شدهاند و دستهایی دارم و انگار از گردن آویزان هستم، ناگهان یاد گرههایم افتادم، دیدم گرهها همه از بین رفته اند، و پوستم کاملا صاف است، اما پس چرا من دستهای از رشته نخهای منظم که قرار بود، نبودم، از نوری که به درون اتاقک میتابید دیدم پیکرهای دیگری هم به موازات من آویخته شده اند، صدای آواز خواندن یک زن از بیرون به همراه موسیقی نامفهومی میآمد، این صدا آشنا بود در کمد که باز شد صورتش را شناختم زنی بود که در میهمانی دیدم، اما آنها به پیرزن برایم دهان سفارش نداده بودند که ببافد. آن مرد پولی به پیرزن داده بود تا من را به یک لباس زیبا تبدیل کند و من حالا مال خودم نبودم، زن بعد از مدتی که جلو آینه بود آمد و گردنم را گرفت و روی تخت انداخت، سپس مرا پوشید و خودش را جلو آینه برانداز کرد و بعد پالتویی روی من پوشید طوری که دوباره همه چیز تاریک شد، از کنار پالتو به من عطری زد و راه افتاد، هر بار که این اتفاقها میافتاد و پالتو را در میآورد من یک مرد میدیدم، اما این مرد مردی که پول من را به پیرزن پرداخته بود نبود، مردها گاهی مرا باز میکردند و به کناری میانداختند و گاهی خود زن مرا باز میکرد، هربار چیزهای زیادی میدیدم، شاید در مقایسه با کلافی که بودم تبدیل به چیز ارزشمندتری شده بودم، حتی شاید گاهی تفریح هم میکردم، گاهی که مسافرت بودند مدتها در کمد تاریک بی هم صحبت و بی حرکت زندگی میکردم، حتی گاهی دلم برای زن تنگ میشد، یک بار مردی که مرا برای همسرش خریده بود در کمد را باز کرد و بعد از کمی درنگ مرا بویید و روی زیپ من برچسب کوچک و ظریفی چسباند و رفت، زنی که من عشق را از او آموختم راست میگفت هر کلاف سر درگمی سر رشتهای دارد، و هیچ دایره و چرخهای نیست، هر ریسمان در هم پیچیدهای سر بازی دارد.
شاید این فقط در مورد نخ و ریسمان و رشتهها باشد، اما من یک لباس دنیا دیدهام و میگویم عشق از جنس نخ است، از حرکت در امتداد آن بپرهیزید.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید