اشتباهی شده
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 7 از 32 در دلنوشتهها

به دنبال قاب عکسی میخواستم سری به زیرزمین قدیمی خانه مادرم بزنم که مدتهاست انبار وسایل بی استفاده است، همه چیزهایی که انگار دیگر به کار نمیآیند اما دور ریختنی هم نیستند، کتاب ها، آلبوم ها، بعضی ظروف، ابزار کار، و این قبیل آن جا بودند، قسمتهایی از سالن هیچ دست نخورده بودند، روی بعضی از وسایل پارچههایی کشیده شده بود، درست نمیدانستم برای گشتن از کجا شروع کنم، میدانید زیرزمینها قوانینی برای خودشان دارند، همه آنها بوی رطوبت میدهند، همه آنها کم نور با پنجرههای کوتاه در نزدیکی سقف هستند، لولههای نیمه پوسیده و تار عنکبوت اطراف لولهها هیچ کس را متعجب نمیکند، اگر رنگ قسمتی از سقف یا دیوار پوسته نشده باشد انگار چیزی از آن کم است، اما این بار چیزی فرق داشت، من به این چیزها اعتقادی ندارم اما احساس میکردم کسی غیر از من آن جاست، میدانید سکوت آن جا سکوت اشیا نبود، همان طور که شما صدای آدمها را از صدای اشیا تشخیص میدهید، میتوانید سکوت آنها را هم از سکوت اشیا تشخیص دهید، در گوشهای یک مخزن زنگ زده قدیمی دیدم که مرا به یاد روزی در کودکی ام انداخت که به خاطر یک گستاخی، پدرم ساعاتی در زیرزمین حبسم کرد، اول عصبانی بودم و به در میکوبیدم، بعد مثل همه بچهها نا امید شدم و کم کم ترس سراغم آمد، اما اهل التماس نبودم، پس فکر کردم طوری با ماجرا کنار بیایم، بعد از کمی تقلا چشمم به پنجره کوچکی افتاد، سعی کردم مخزن را کنار دیواری که نزدیک سقفش پنجره به حیاط پشتی بود هل بدهم، تا بتوانم بروم بالایش و با جثه کوچکم به زحمت و سختی از میان پنجره خودم را نجات دهم، خوب یادم هست که وقتی وارد حیاط شدم چه احساس آزادی عمیقی کردم، وقتی به زیرزمین برگشتم دیگر آن جا را محبس نمیدانستم، چون میدانستم آن پنجره همیشه هست، حتما فکر میکنید از یک حیاط وسیع و سرسبز و مسطح حرف میزنم، نه. این حیاط پشتی خود از زیرزمین هم کوچک تر بود، دیوارهای بلندی داشت و سایه خانههای اطراف که چسبیده به هم دور تا دور آن را گرفته بودند در ساعات زیادی از روز آن جا را تاریک میکرد، روی موزاییکهای کف استخوانهای پرندگان دیده میشد که به نظر میرسید جای امنی برای گربههاست که شکارشان را سر فرصت آن جا بخورند، با این همه من از زیرزمین به آن جا فرار کرده بودم و پدرم این را نمیدانست، یادم هست بعد از آن هر بار که دلم میگرفت و دنیا تنگم میآمد طوری که کسی متوجه نشود به زیرزمین میرفتم، هربار مخزن را کنار دیوار میکشیدم و ساعتی در آن حیاط کوچک مخوف خلوت میکردم، همه رویاهای بزرگم را دور میکردم، گاهی به آنها چیزهایی اضافه میکردم و جزییات را کامل میکردم، گاهی هم از آرزوهایم کم میکردم، صبر کنید، حتما اشتباهی شده، چرا من شبیه آن رویاها نیستم، چرا من به هیچ کدام از آن آرزوها نرسیدم، اگر نرسیدم چطور این روزها فکر میکنم آرزویی ندارم؟ حتما خیالاتی شده ام، انگار یا آن رویاها مال من نبودند، یا من اصلا آن آدم نیستم، گاهی نقشه میکشیدم که چطور وقتی بزرگ شدم، آدمهایی که من یا آنهایی که دوستشان داشتم را اذیت میکردند بکشم یا من هم اذیتشان کنم، گاهی این طوری حالم بهتر میشد، گاهی هم اشک میریختم وحالم بهتر میشد وگاهی هم دیر میشد و از نگرانی این که کسی متوجه نبودنم بشود و جستجو کند و مخفیگاهم لو برود کارهایم را خلاصه میکردم و باز از پنجره پایین میآمدم مخزن را سر جایش میگذاشتم و از زیرزمین به خانه میرفتم، حتما اشتباهی شده، چرا مخزن هنوز زیر پنجره است؟ انگار بار آخر فراموش کرده باشم آن را سر جایش بگذارم، به طرف مخزن رفتم حالا بزرگ شده بودم، دیگر برای باز کردن پنجره نیازی به رفتن روی مخزن نداشتم، زیرزمین تاریک بود و بوی نم هم کلافهام کرده بود، خواستم پنجره را باز کنم تا هوا عوض شود، پنجره پر از غبار و جرم گرفته طوری کیپ شده بود که انگار سالهاست باز نشده، به سختی بازش کردم، من آدم خیالاتی نیستم، تا پنجره باز شد احساس کردم کسی پیدایم کرد، مثل کودکی که مخفیگاهش لو رفته باشد، احساس ناامنی و ترس کودکانهای میگفت زیرزمین را ترک کنم، چیز زیادی از آن طرف پنجره پیدا نبود، کمی دقت کردم تا شاید چشمانم در تاریکی چیز بیشتری ببیند، حتما اشتباهی شده، من هنوز آن جا نشسته بودم، من سالها بود که آن جا مانده بودم، من آخرین بار هرگز از آن پنجره پایین نیامده بودم، حتما اشتباهی شده، من آن ور چارچوب آن پنجره تنگ گیر کرده بودم، زنده، همان شکلی. حتما اشتباهی شده، کودکی ام اندازه دنیای این طرف پنجره نبود، حتما اشتباهی شده.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید