بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 14 از 32 در دلنوشتهها

در فیلمی مرد پیری گفت نمیدانم اولین بار آدمها چرا سراغ پوست رفتند و کی بود، منظورش پوست حیوان بود. نمیدانم برای گرم ماندن در سرما و زمان غار نشینها بود یا برای نگهداری غذا یا چی. اما من اولین بار پوست حیوان را تن مانکنهای فروشگاهها دیدم و اولین چیزی که راجع به آنها فهمیدم این بود که خیلی گران تر از بقیه لباسهایی هستند که همان کار را میکنند، آن موقع به پوست آدم که فکر کردم دیدم آدمها خیلی خیلی دیر به اهمیت آن پی بردند. حالا از نظافت و آرایش و اینهایش که بگذریم جراحی و مواد مختلف معصون کردن پوست از زوال، از قبیل کرم و اسپری و فوم و مایع و غیره. احتمالا درگیر نیازهای اولیه تر بودند. خود من کم تر شده به عنوان یک خرید شخصی به پوستم اولویت بدهم و همیشه فکر میکنم. عموم این محصولات تبلیغاتی با تاثیرهایی تلقینی و گاها هم اثر آنها در کوتاه مدت هست اما فردای آن روز که برای تهیه چیزی به داروخانهای رفتم و پانل یکی از محصولات پوستی را اتفاقی در گوشهای از داروخانه دیدم سراغ آن رفتم و به صورت آقا و خانمی که روی یکی از بستهها بود نگاه کردم و به نظرم رسید پوست آدم کاری خیلی مهم تر از گرم نگه داشتن و پوشانیدن تن انجام میدهد. آن شب به خانه که رسیدم سری به وان حمام زدم، ساعتی با نمک طبیعی یا دریایی و آب گرم به پوستم توجه کردم، حس کردم چیزی از تنم کم شد. آن شب قبل خواب خواستم لباسهایم را عوض کنم که متوجه یک زیپ اضافه کنار زیپ لباسم شدم. با این تفاوت که از جنس دیگهای به نظر میرسید، انگار متعلق به بدنم بود. با احتیاط بازش کردم اما مطمئن نبودم کار درستی میکنم. زیپ را که باز کردم خبری از خون ریزی و درد نبود، اما انگار بزرگ تر شدم، انگار خیلی بزرگ تر از چیزی که بودم شدم، سبک شدم. اول فکر کردم تحت تاثیر اتفاقات روز دچار توهمات همیشگی شدم اما پوست خودم بود مطمئن بودم، هنوز هم جاهای زخم کودکی رویش خودنمایی میکرد، طبیعتا سعی کردم از بزرگی و سبکی ام لذت ببرم، اما نه آن قدر سبک بودم که بتوانم پرواز کنم و دیگر نه آن قدر گشاد بود که حاضر باشم بپوشمش. فکری به سرم زد، خواستم دوباره به وان بروم و در همان وضع قبلی طوری به تنم بپوشانمش. داشتم میرفتم که ناگهان صدایی در اتاق که کاملا تاریک بود توجهم را جلب کرد، صدا میگفت بی فایده است. من که از قبل به قدر کافی ترسیده بودم پرسیدم، چی؟ تو که هستی؟ و چه بی فایدست؟ گفت من پوست تو هستم. گفت من فقط یک بار از تنت در میآیم. گفت تو نباید به من دست میزدی. پرسیدم آخر پس آن زیپ برای چه بود و من با این وزن و ابعاد پس از این چه طور زندگی کنم. پوستم گفت این وضع و ابعاد دیگر برای زمین نیست، وقت خاصی برای تو رسیده، باید آماده رفتن باشی، گفتم خواهش میکنم، من کلی کار نکرده دارم و نمیتوانم به این سادگی ترکت کنم. گفتم من تازه جوانم این پوست، خودت را ببین پر از طراوت است، کجا بگذارم برومش. گفت این تو نیستی که از من در آمدی، تو کمی بزرگتر از من شده بودی، مثل مادر که هفت ماه یه نه ماه ابعاد رحمش که تنگی کند جنین، گفتم پس نظریه استیون هاوکینگ را دفع میکند. گفت ناراحت نباش به همه چیز فکر شده تو دوباره آزادی را از نوع بزرگ تر و پیشرفته تری تجربه میکنی، پرسیدم سر تو چه میآید، اصلا اسم این مردن است؟ پس نظریه استیون هاوکینگ چه میشود، گفت نه، مردن آخرین دانسته آدمها از جهان بعد از پوست است، گفتم فقط یک خواهش من یک عطر میتوانم با خودم ببرم، آخر عزیزم میدانی که من بدون عطر تو نمیتوانم زنده بمانم. او کمی از عطر لباست را داد ببرم، به من گفت تو به جایی میروی که نیروی عطر زوال ندارد. گفت عطر در شیشهها نیست، عطر عصاره پوست است که از روح متصاعد میشود، او یک راز به من گفت، گفت حتی استیون هاوکینگ با خودش عطری برد که هنوز کسی نمیداند چرا و از چه کسی.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد
بعدی: بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید» ←




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید