برده داری
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 6 دقیقه مطالعه
بخش 19 از 32 در دلنوشتهها

فروردین ۱۳۹۵
سالها پیش جایی خواندم که در ایران هر نفر به ازای یازده نفر کار میکند. من علاقهای به بحثهای سیاسی یا اجتماعی ندارم، اما بیایید این را به خوشحالی آدمها تعمیم دهیم. اول بیایید کمی فکر کنیم که اصلا این مقایسه درستی است یا مع الفارق. آیا به ازای هر نفر که این جا خوشحال است، چند نفر ناراحت، غمگین، افسرده، تنها، دلسرد و نا امید هستند. من مهارتم نوشتن چیزهای تلخ است، پس مرا ببخشید اگر چیزی که به نظرم مهم است را تلخ مینویسم. او پایش به خانه من باز شد، خودم دعوتش کردم، در حقیقت در او هیجان و اعتماد را بوجود آوردم و به او نزدیک شدم، این کاریست که عموم مردها میکنند. او زیباترین چشمهای شهر و سیب ترین رایحه بهشت و قلب خوار ترین دهان دنیا را داشت و خون رنگ ترین لبهای هستی، مرتب ترین دندانهای سفید برای بلعیدن همه قدرت من برای فرار، مثل یک ستاره میدرخشید و من را برای دقایقی روی مبل بی حرکت کرد و در آن لحظه من انتخاب شدن را به وسعت و در سطح رئیس یک جمهوری و کیفیت یک پنگوئن برای یکسال زوجیت، با همه وجودم حس کردم. از درون آن قدر بزرگ شدم که اگر قرص ماه کامل بود گرگینهای ام عود میکرد. نمیدانم از چه نیروی الهی، شیطانی، لوسیفری یا اهریمنی قدرت گرفتم که توانستم کمی حرف بزنم. من او را سه بار دیدم و شب سوم به من گفت که میخواهد ترکم کند. و من که همان میزان از لذت هم از وجودم لبریزی میکرد گذاشتم برود، اما چیزی در وجودم تغییر کرده بود، تا مدتها او را جاسوسی میپنداشتم که آمده چیزی از وجودم ربوده و به فضاییها داده. فضاییها درست مثل ما دنبال چیزهایی در کرات خود هستند که یا روی زمین وجود ندارد و یا دارد و به دردی میخورد. معتقدم من نمونهای از این سنگها را در وجودم داشتم. بعد از چند ماه که گاه و بیگاه به او فکر میکردم نشانهای در تهران دیدم که از گفتنش معذورم ولی مرا تحریک به تماس دوباره با او کرد، او دوباره آمد و من بی تامل پرسیدم چرا رفتی؟ گفت تو آدمی که فکر میکردم نبودی، البته سوال درست این بود که چرا برگشتی؟ با خودم فکر کردم شاید تاب نیاورده و او هم عاشقم شده، بعدها فکر کردم او سنگ اشتباهی را به فضا برده بود. مدتی میگذشت و من که او را با همهی وجودم دوست داشتم اما به ماندنش به همان دلیل که میدانید هیچ اعتمادی نداشتم سعی میکردم فقط از زمان بهره ببرم و حتی به او گفتم هر روز که دوباره بروی من کمترین اعتراض و پشیمانی از روزهای قبل برایم باقی نخواهد ماند، تا این که شبی خواب بودم و تلفن زنگ زد، یک نفر ادعا میکرد از ماه بود و صدای رنجور و غیرطبیعی هم داشت، خندیدم و گوشی را قطع و خاموش کردم اما او دوباره به همان گوشی زنگ زد و گفت تو از ما در ماه بردهای گرفتی و باید او را به ما پس بدهی، من که کمی ترسیده بودم، گفتم من تنها زندگی میکنم و فکر میکنم اشتباه میگویید و او با حوصله و به آرامی جریان را به من گفت و خواست که دختر را متقاعد کنم برگردد، چون در ماه همسر و خانواده دارد، من از مرد پرسیدم این کارها برای چیست، چرا کسی را فرستادهاید و حالا همچین کار سختی از من میخواهید، گفت خودش برایت توضیح میدهد. تلفن که تمام شد آفتاب شروع به سپیده زدن کرد و من حس میکردم سالهاست نخوابیدم. فردا که او را دیدم او به من گفت که تلفن حقیقت داشته و او خانواده دارد و برای دزدیدن سنگی در من آمده و وقتی آن را به ماه برده با آنها صحبت کرده و گفته که آنها را به مقصد زمین ترک میکند و برای من برگشته، من دیگر نمیدانستم چه چیز را میشود باور کرد، پرسیدم اگر نروی چه میشود، گفت آنها نیروی او را که از ماه تامین میشود قطع میکنند، میگفت او وجود اصلی اش از ماه انرژی میگیرد، گفتم کاری هم میشود کرد، من به تو وابسته شده ام، گفت نه. مگر این که از وجود خودت بخواهی تغذیهام کنی، خوشحال شدم اما با کمی تردید پرسیدم، چطور؟ گفت هر انسان سنگی در وجودش دارد و شما زمینیها به آن روح میگویید، آنها فهمیده بودند دو روح در من زندگی میکنند و یکی از آنها متعلق به شخص بزرگیست که سالها پیش وقت مرگ به ماه فرار کرده و ناچار آن را در تن تو گذاشته، او شخص را نام برد و من از گفتن آن معذورم و حالا باید آن را برای تحقیقاتشان به ماه برمی گرداندند و تو اکنون فقط یک روح داری و اگر بخواهی مرا زنده نگه داری هم شرایط بسیار سخت میشود. گفتم من هر سختی باشد تحمل میکنم، زندگی بدون تو برای من معنی ندارد، گفت تو میتوانی روحت را به من بدهی و هر بار که مرا دیدی قدری از آن را در تو القا میکنم و من بی تامل گفتم، عزیزم تو به خاطر من ماه و خانواده ات را ترک کردی، معلوم است برای نگه داشتنت هرکاری میکنم، و گذاشتم روحم را از وجودم بمکد. اوایل همه چیز خوب بود، بعد او از من چیزهای بیشتری خواست و حالا آنها را تکه تکه به ماه میبرد و آزمایش میکرد، گاهی برای اینکه تکههای من که به من چسبیده بودند بکند مرا تحقیر میکرد و ناگهان غرورم کنده میشد و او در کیسه وکیومش میکرد، یا در مورد من چیزهایی به خودم میگفت و باور جدیدی از خودم به من میداد و باور قبلی که زمین میافتاد برمی داشت و به ماه میفرستاد و من که برای زندگی به روح خودم در بدن او احتیاج داشتم، برده او شده بودم. تا این که یک روز خودم را برداشتم و سمی که از خودش شنیده بودم در ماه ناپایدار و خطرناک است به خودم تزریق کردم و او با من مجادلهای کرد و رفت، وقتی رفت کیسه اشکم را برده بود ولی جای خوشبختی باقی بود مغزم را گذاشته بود آن آخر ببرد، دیدم با حساب روحم یازده عضو من را گرفته بعضی را به ماه برده و بعضی را خودش استفاده میکرد، یادم آمد هر نفر برای یازده نفر کار میکرد، مثل برده داری است و حالا شبیه به این بود که من سالها یازده بار برده او بودم، یازده بار برده فقط یک نفر و او هنوز همان بیرون مهم ترین عضو مرا دارد و با آن به آدمها نفوذ میکند، او میداند که من دیگر به درد او نمیخورم و دنبال گوشت تازه میگردد.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید