تمساح
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 27 از 32 در دلنوشتهها

تمساح
میدانید تمساحها به سختی در خشکی راه میروند، پس ترجیح میدهند زیر آبهای گل و لای دار ساکت و آرام مدتها بنشینند، اصولا موجودات تنهایی هستند، تقریبا همه جا پر شده بود که من یک تمساح دارم، آخر در خانه گم شده بود و من هم به دنبالش آمدم دیدم در حیاط نیست و در حیاط هم باز است، با همان لباس دویدم بیرون و چپ و راست را نگاه کردم و او نبود و من سراسیمه زنگ منزل همسایهها را میزدم که سلام یک تمساح با فلان مشخصات ندیدید، بعد هم برای همه توضیح میدادم که او خانگی است و خطری ندارد و اگر دیدینش نترسید، داشتم از بچههای کوچه میپرسیدم و برایشان توضیح میدادم که رفته رفته متوجه شدم همه مردم در کوچه با وسایلی مثل چوب و لوله و چاقو این طرف و آن طرف میروند، کمی نگذشت که پلیس رسید، گفت سلام شما صاحب تمساح هستید؟ خوشحال شدم و با عجله گفتم بله پیدایش کرده اید؟ گفت خیر لطفا پای این صورت جلسه را امضا کنید و فردا برای پیگیری پرونده به پاسگاه بیایید، احساس کردم حالا دو مشکل دارم اما اول باید تکلیف تمساح را مشخص میکردم، تا این که سر و صدایی از حیاط یکی از همسایهها که زنی جیغ میزد مراقب باش حیوان وحشی است. معلوم شد تمساح بیرون آمده و پیرمرد همسایه که احتمالا قبلا میدانست من آن را نگاه میدارم آن را به منزل خود دعوت کرده، رفتم در خانه اش را زدم و با روی خوش گفتم خیلی ممنونم که او را پیدا کردید، حسابی از نگرانی درم آوردید و خواستم که تمساحم را ببرم، پیرمرد گفت این که تمساح شما نیست، حیوان که ماشین و خانه نیست، تا دیروز در خانه شما بوده حالا اتفاقی در را باز دیده آمده اینجا، سند و شناسنامهای هم که ازش نداری، عصبانی شدم گفتم این چه حرفیست که میزنید چون حیوان زبان ندارد که بگوید مال من است شما دارید او را صاحب میشوید، گفت آقا وقت مرا نگیرید بی خودی هم تهمت نزنید، اگر ناراحتید میتوانید بروید شکایت کنید، بدیهی است آخرین کاری که میتوانستم بکنم شکایت بود. اما رفتم دوباره زنگ زدم و گفتم آقا ممکن است تمساح خودم را به خودم بفروشید، نمیدانستم مشکلش با من چه بود که گفت نه اما میتوانی بروی درست مثل همین تمساح را برایم بخری بیاوری، گفتم آقا این تمساح کودک است از راه دور برایم آوردهاند من این موقع شب چه طور و از کجا برای شما تمساح بیاورم، پرسیدم آخر چرا میخواهید اذیت کنید، پیرمرد نگاهی کرد و گفت میخواهم اذیت کنم که همچین حیوانی را به محل زندگی ما آوردی و زن و بچه مردم را با خطرش تهدید کردی، اگر یکی از نوههای من این جا بود و آسیبی دیده بود چنان درسی به تو میدادم تا بفهمی این قدر خودخواه نباشی، برای پیرمرد توضیح دادم که این تمساح در شرایطی که دارد بزرگ میشود دیگر وحشی نیست و از این حرفها و عذرخواهی و این غلط کردمهای الکی برای باز گذاشتن در. که یکهو چیزی مثل برق از ذهنم گذشت که مادرم همیشه در حرفهایش میگفت این پیرمرد و پیرزن هرگز بچهای نداشتند و سالهاست مثل روحها حتی با کسی رفت و آمد هم نمیکنند، من آن چنان در خودم فرو رفتم که نفهمیدم چه طور گاندو را برداشتم و پیرمرد هم طوری نگاهم کرد که انگار دستش رو شده که یک تمساح نیست و زیر لب حروف موهومی زمزمه کرد و در را بست. من تمساح ندارم و این یک قصه بود ولی هربار که یک تمساح میبینم با خودم فکر میکنم با آن دندانهای بزرگ چه طور دندان درد را تحمل میکند.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید