نامه شماره ۱
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 29 از 32 در دلنوشتهها

عزیزم سلام
تو از من خواسته بودی که به کسی چیزی نگویم، من هم درست مثل هفت تیر اسباب بازی که در کودکی از پسر لوس فامیلمان دزدیده بودم، تو را از همه غایم کردم، پسر فامیل اصلا نمیدانست چه طور باید با هفت تیر بازی کند، اتاقش هم پر بود از سرگرمیهای مختلف، یقین دارم اصلا برای هفت تیرش گریه هم نکرد، اما من استحقاق داشتن یک هفت تیر خوب را داشتم، چون اولا تفنگ بازی را دوست داشتم، بعد هم از لحظهای که آن هفت تیر را دیدم میخواستمش، حتی به مادرم هم گفتم که میخواهم آن هفت تیر را با خودم به خانه بیاورم، اما او یک دلیل مسخره برایم آورد که هر کسی باید با اسباب بازیهای خودش بازی کند، درست است بچه بودم اما منطق که سرم میشد، مادرم اصلا متوجه نبود تفنگ برای من اسباب بازی نیست، به هر ترتیبی بود تفنگ را برداشتم، و به خانه آوردم و گوشهای پنهان کردم، نمیدانم چرا میگویند دزدی بد است، هرگز در زندگی ام آن قدر خوشحال نخوابیدم که آن شب.
عزیزم، حتما فکر میکنی خودم اسباب بازی نداشتم، نه حتی تفنگ هم داشتم، اما خوب من دلم همان تفنگ را میخواست، اصلا نمیدانم چرا تفنگ آرزوهایم افتاده بود دست پسرک، هر روز وقتهایی که مادرم سرگرم کاری وقت گیر میشد تفنگ را در میآوردم و بازی میکردم، اما عمر آن بازیها کوتاه بود، درست مثل لحظات کوتاهی که پنهانی تو را میبینم. چون مادرم سر میرسید و ممکن بود تفنگ لو برود.
وقتی میرفتیم میهمانی همه پسرهای فامیل اسباب بازیها و تفنگهایشان را میآوردند باهم بازی میکردند، اما من نمیتوانستم تفنگ را بیاورم، ممکن بود ببینند، بفهمند، یک بار مادرم تفنگ خودم را آورد اما من اصلا میلی به بازی نداشتم، همبازیهایم فکر میکردند من از پلیس بازی خوشم نمیآید.
یک بار که یک هفته مریض بودم و در تب میسوختم و با او بازی نکرده بودم تفنگ آمد بالای سرم حالم را بپرسد، گفتم میخواهی کار دستمان بدهی زود برگرد سر جایت، رفت اما فکر کنم ناراحت شد، او اصلا، متوجه ترس من از، از دست دادنش نبود.
همان شب خواب دیدم که تفنگم سر جایش نیست، از خواب پریدم و سراسیمه رفتم سر مخفیگاهش، تفنگ سر جایش بود، مادرم از صدای در بیدار شده بود، پرسید این جا چه کار میکنی، گفتم خواب بد دیدم.
عزیزم آن روزها همه اش در هول و ولای از دست دادن تفنگم بودم، یک روز مشقهایم را نوشتم و رفتم سراغ هفت تیرم، نبود، دوباره گشتم، نبود. گریه کنان سراغ مادر رفتم که چه کار کردی تفنگم را؟ گفت خبر ندارد، گفت برنداشته، گفت کدام هفت تیر. گفت مگر تو تفنگ دیگری داشتی؟ فقط میتوانستم گریه کنم. به مادرم که نمیتوانستم بگویم، هرچند آخرش فهمید.
تفنگم گذاشته بود رفته بود.
عزیزم من آن شب فهمیدم که چرا دزدی بد است. اما راستش هرگز از کارم پشیمان نشدم، چند روز گذشت و برای پدربزرگم تعریف کردم، اصلا فکر نمیکردم او احساسم را درک کند، باید به یکی میگفتم، اما او چیز جالبی از تفنگها میدانست، گفت تفنگها قبل از اینکه برای کشتن ساخته شوند برای ترساندن ساخته شدهاند. وقتی با یک چیز دزدی آن هم از جنس ترس و مرگ عاشقی میکنی باید همیشه جرات از دست دادنش را داشته باشی.
عزیزم من جرات از دست دادن تو را دارم، ترسم از این است که خودت بگذاری، بروی.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید