قدم نزدگی
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 2 از 32 در دلنوشتهها

به طور کاملا اتفاقی یک یوزپلنگ دیدم، بدیهی است اول فکر کنم که او به من حمله میکند. اما خوب که دقت کردم متوجه شدم اصلا توقع ندارد از او بترسم، به او اعتماد کردم و تا گوشهای خلوت همراهیش کردم، برایش دنبال گوشت میگشتم، اما گفت میل ندارد، پس یک نوشیدنی گرم فراهم کردم تا بتوانم گپی با او بزنم، برای صحبت از هوای سرد پس از باران شروع کردم و بعد رفتم سراغ موضوع انقراض آنها که اخیرا خیلی شایع است، اما به نظرم رسید او هیچ اطلاعی ندارد، دیدم بار اول آدم یوزپلنگ میبیند که حرف مرگ نمیزند.
از همین جا رسیدم به مشکلات حمایت از زیستگاهها و معضلات شکار، پرسیدم این شکارهای غیر قانونی حتما خیلی به رشد جمعیت شما یوزها صدمه میزند، اخم عاقل اندر سفیهی کرد و گفت کاملا برعکس، گفت شکارچیها که زیاد میشوند یوزها خانه نشین میشوند و از بیکاری میل به زاد و ولد بیشتر میشود اتفاقا، گفتم پس لابد علت کاهش جمعیت شما نبودن شکار و غذاست، گفت نه، اما توضیح بیشتری نداد، خب من آدمی نیستم که بخواهم به زور از حیوانات حرف بکشم، پس موضوع را عوض کردم و پرسیدم این وقت شب این اطراف چکار میکنی؟ گفت قدم میزدم، بی اختیار خندهام گرفت و پرسیدم واقعا به عنوان درنده ترین حیوان حیات وحش کار مهم تری جز این نداری؟ کمی با لیوان چای بازی کرد، سرش را پایین انداخت و آرام گفت، مهم ترین کار یک یوزپلنگ نر، شب قدم زدن بعد از باران است. گفت یوزپلنگها از غذا نخوردن و شکار نمیمیرند، از قدم نزدن میمیرند، گفت اول افسرده میشوند، بعد میروند جلو یک نفر شکارچی بکشتشان. گفت دایناسورها هم همین طوری منقرض شدند، با این تفاوت که آنها هنوز قدم زدن را کشف نکرده بودند، افسردگی هم نمیشناختند، عصبانی میشدند و همنوع کشی راه میانداختند، بزرگترین شکارچی دایناسورها خود آنها بودند. جالب بود من تا امروز فکر میکردم دلایل اصلی انقراض دایناسورها چیزهایی مثل آتشفشانها و دورههای تحول اقلیمی زمین و نهایتا ضعف ژنتیکی گونه آنها بوده. به یوزپلنگ که آهنگ رفتن گرفته بود گفتم فقط یک سوال دیگر دارم، میخواستم بپرسم چرا بعد از باران؟ اما سوال مقدم تری هم بود، پرسیدم چرا گفتی یوزهای نر، گفت یوزپلنگ ماده وقتی جفتش را دوست دارد که او قدم بزند. ماده یوزها به نرهایشان که قدم میزنند میبالند و به مادههای دیگر فخر میفروشند و اصلا نرها وقتی بی میلی مادهها را میبینند به یوزپلنگیشان بر میخورد و افسرده میشوند، این را گفت و رفت.
نمیدانم رفت خانه یا رفت که جایی بمیرد، این قدر گیج بودم که فراموش کردم بپرسم کجای این شهر زندگی میکند، اما فکر کردم به چه درد او میخورم که بخواهم خانه اش را بلد باشم، او درد گوشت و نان و امنیت که ندارد تا بتوانم برایش مهیا کنم و کمکی کرده باشم، درد او یوزپلنگ بودن است، باران که نبارد دنیا دیگر جای یوزپلنگ نیست.
با عقل هم جور در میآید، چرا این همه حیوان که اصلا شکار بلد نیستند و ذاتا خودشان شکار میشوند منقرض نمیشوند و این وسط ماهر ترین شکارچی زمین منقرض میشود.
درد شکارچی شکار است،
درد یک شکارچی بزرگ، شب، سیر در جنگل خود قدم زدن است.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید