کارم تمام شده
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 30 از 32 در دلنوشتهها

کمی از غروب گذشته بود و من باز در روشنایی به خواب رفته بودم و در تاریکی روی کاناپه بیدار شده بودم، سعی کردم در همان وضعیت تلویزیون را روشن کنم، تا سر و صدای آن کمی از سنگینی احوال آن ساعت شب و سکوت خانه کم کند، روی صفحه تلویزیون پیغام هیچ سرویسی موجود نمیباشد بود و با عوض کردن شبکهها هم اوضاع تغییری نمیکرد، با کف دست روی میز در تاریکی با صحیح و خطا گوشی موبایل را پیدا کردم، تا هم ببینم ساعت چند است، هم اگر پیغام و تماس از دست رفتهای داشتم به آنها رسیدگی کنم، ساعت کمی از هشت گذشته بود اما کسی تماسی نگرفته بود، خوب این خبر عجیبی نبود، من دوستان زیادی ندارم، اما این که خودم هم منتظر کسی نبودم و به شخص خاصی هم فکر نمیکردم تا با او تماس بگیرم کمی آزار دهنده بود، خواستم پاشم برای خودم نوشیدنی بریزم، دیدم جز آب به هیچ طعمی ذائقه ندارم، آب میخوردم که صدای زنگ در آمد، ایدهای نداشتم که چه کسی است، از چشمی مرد جوانی را دیدم، در را باز کردم، و گفتم بفرمایید، مرد سلامی جدی کرد و گفت کار شما تمام شده است، میتوانید بروید، متعجب شدم، چراغ بالای در را روشن کردم تا مرد را ببینم، گفتم متوجه نمیشوم، مرد ناشناس تکرار کرد، دیگر کاری ندارید، میتوانید بروید، گفتم چه کاری آقا؟ این جا منزل من است، شاید با دفتر کاری اشتباه گرفته اید، ممکن است آدرستان را ببینم؟ گفت: من پایین منتظر میمانم، سرکی به داخل خانه کشید و از پلهها پایین رفت، کنار پنجره رفتم و از گوشه پرده نگاهی به کوچه خلوت خانه که به یک پارک محلی منتهی میشد انداختم، مرد کنار درختی حاشیه پیاده رو ایستاده بود، خواستم به پلیس زنگ بزنم دیدم او رفتار تهدید آمیزی نداشته و احتمالا اشتباهی گرفته و خودش بزودی متوجه میشود، اما دیگر قرار ماندن در خانه هم نداشتم، کفشهای پیاده روی ام را پوشیدم و رفتم تا پارک که قدم بزنم، از جلو در که میرفتم مرد اعتنایی نکرد، من هم دیدم خیابان شلوغ است و پر از مردم در حال پیاده روی، احساس نا امنی نکردم، آرام شروع به راه رفتن کردم، همه چیز عادی بود، جوانکهایی که سیگار میکشیدند و بلند بلند حرف میزدند، آدمهایی که از منتهی علیه پیاده رو آرام با تلفن صحبت میکردند و میرفتند، عدهای که سگهایشان را برای پیاده روی به پارک میبردند، زوج جوانی که سخت درگیر بحث نرمی بودند و آن قدر به هیچ کس توجه نمیکردند، که توجه کسی را هم جلب نمیکردند، به خودم آمدم، که این جا هر کسی مشغول کاری است، حتی کاری مثل وقت گذراندن، اما من حتی به وقت هم اهمیت نمیدادم، من آن جا چه کار میکردم؟ از خانه فرار؟ آخرش که باید باز به خانه برگردم و چیزی در خانه عوض نشده، اگر شما در پارک ندوید، تلفن حرف نزنید، سیگار نکشید، همراه جنس مخالفی هم نداشته باشید که از مصاحبت با او لذت ببرید، شما در پارک چه کار میکنید، یاد حرف عجیب مرد افتادم، شما کارتان تمام شده دیدم این هم میشود، اگر من کاری ندارم، میلی هم به کاری ندارم و حتی خسته نیستم که استراحت مرا به روز عادی برگرداند، شاید واقعا کارم تمام شده باشد، مثل کسی که سر جلسه امتحان زودتر از بقیه برگه پر کرده اما ناچار است بماند تا مهلت امتحان یا کسی که اصلا از اول چیزی بلد نبوده که در برگه بنویسد، آدمی که به هر ترتیب کارش تمام شده است، یادم آمد که در کودکی معلمها هر وقت میخواستم برگه را زودتر بدهم، میگفتند هنوز وقت داری، دوره کن، من از این حرف متنفر بودم، آخر چه کسی دوست دارد امتحان را دوره کند، به هرحال من همیشه میماندم و این تلخ ترین قسمت امتحان بود، اما چرا مرد به من گفت میتوانید بروید، دیدم راست میگفت من از همین جا میتوانم بروم، اگر همین الان همین جا ناپدید بشوم، آب از آب دنیا تکان نمیخورد، نزدیک صبح به خانه برگشتم، مرد آن جا نبود و در خانه همه چیز سر جای خود بود، هیچ چیزی عوض نشده بود، به جز این که من کارم تمام شده بود، من کارم تمام شده بود، اما هنوز وقت داشتم.
من کارم تمام شده بود و هنوز وقت داشتم.
این جا منزل من است، من کارم تمام شده، اما هنوز وقت دا...
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید