جاسوس
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 26 از 32 در دلنوشتهها

جاسوس
راستش من از بچگی کار میکردم، هر تابستان جایی برای یاد گرفتن کاری میرفتم، مثلا تعمیرات بلدم، از رادیو، پخش ماشین گرفته تا تلویزیون.
پدرم فکر میکرد در غیر این صورت همدم بچههای خیابان میشوم، بعدها دو سه بار شغل عوض کردم و با احتساب موسیقی رسیدم به چهارمین کار، مدتی هست در خانه ماندهام و فکر میکنم خوب موسیقی که زیاد شغل محسوب نمیشود و من همیشه به آن به عنوان حاشیه میپرداختم، یک لحظه گفتم خوب اگر کارم تمام شده بردارم رگم را بزنم که از بی مصرفی نجات پیدا کنم، من که نه سیگار میکشم نه اهل مشروبات و مواد هستم و نه حوصله بیرون رفتن عیاشی و... را دارم، گفتم بگذار برای هدفی بمیرم، مثلا جاسوس شوم یا برای جنگ با داعش ثبت نام کنم. فکر خوبی بود اما برای هر دو آنها باید یک جا میرفتم، الان همه رئیس ادارههای اطلاعات یا ماموریت اند یا در راه خانه یا خلاصه در دفترشان پشت میز نیستند و تازه اگر هم بودند من اصلا نمیدانم آن جا کجاست. گفتم به چهار جا سر میزنم از دوستان و آدمهای مطلع بالاخره چیزهایی میشود فهمید، این را فهمیدم و دو سه ساعتی طول کشید تا عاقبت آن جا را پیدا کردم، رفتم از نزدیک خودم را معرفی کنم و شرح ماجرا را بگویم، ناگهان ایشان گفتند به به آقای پاکزاد همین چند روز اخیر میخواستیم بیاییم دنبالتان، آب دهنم را قورت دادم و گفتم باور کنید من کاری نکردم، ایشان گفتند شنیدهاند من اخیرا قلم به دست گرفتم و شروع به نوشتن کردم، گفتم البته حق با شماست اما حدود خودم را رعایت میکنم و چون رویکرد سیاسی هم ندارم انشالله موی دماغ نخواهم شد. ایشان گفتند خوب بفرمایید برای چه این جا هستید، گفتم راستش میخواهم خونم در راه با ارزشی بریزد، مثلا در جنگ با داعش یا جهادی شبیه به این، گفتم من نیروی فرهیخته برایتان خواهم شد و هم گاهی ته صدایی دارم تازه و بالاخره باید به جوانترها هم جا داد و از آنها حمایت کرد، گفت پسرجان اگر آمدهای برای این چیزها سری به دانشکده افسری بزن و سیر کار را بپرس و این را بدان که این چیز به انتخاب خود خدا صورت میگیرد، خداحافظی کردیم و رفتم، سراپا یاس و بدون چتر شروع به برگشتن به خانه کردم و در فکر تهیه مایحتاج خودکشی شدم، ناگهان آقایی مسن با چتری که با من شریک شد به سوی من آمد و گفت شما میخواهید خودکشی کنید؟ با تعجب پرسیدم من مدت زیادی نیست این تصمیم را گرفتم، اشارهای به پشت سر کرد و گفت میدانم اما شما خوب میدانید که به این سادگیها نمیشود جاسوس شد، درست؟ از طرفی هم برای شما در این سن و سال گذشته که بخواهید مراحل و دورههای سختش را بگذرانید، شاید سالها پروسه عقیدتی و فیزیکی و سایر آموزشها نیاز باشد، گفتم بله، گفت اما شما پیش از هر چیزی برای جاسوسیتان نیاز به یک هویت دارید، گفتم بله طبیعتا. نزدیک خانه رسیده بودیم و او با من وارد خانه شد، گفت شناسنامه، پاسپورت و سایر کارتهای شناسایی ات لازم است و من بی درنگ آنها را به او دادم و با ذوق پرسیدم قرار است همه اینها عوض شوند و به من هویت جدیدی میدهید؟ گفت نه، فرض کن تو فردا خودت را میکشتی و اعضای بدنت را اهدا میکردی و این هم به زندگی ات پس از مرگ معنا میداد و هم تو را از این یکنواختی نجات میداد، حالا ما هویت تو را میگیریم و آن را به یک نفر که میتواند جاسوس خوبی باشد میدهیم و آن وقت تو خیالت راحت است که فردا از بخش بخش وجودت بهینه استفاده شده است.
من دیدم همه چیز به نظر منطقی میآمد به جز یک چیز، من کاملا استفاده شده بودم حالا هم کاملا مفید بودم، اما خودم احساس و لذتش را نبرده بودم، درست مثل یک روزنامه که پیش از این که خوانده شده باشد از آن برای تمیز کردن پنجره به خوبی استفاده شده باشد.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید