بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 3 دقیقه مطالعه
بخش 15 از 32 در دلنوشتهها

شما توی یک کشور جهان سوم با افکار دسته چندم زندگی میکنید، اگر شما روی نیمکتی در سنگفرش حاشیه یک رود که از وسط یک شهر میگذرد نشستهاید و منتظرید صبح شود، اوقاتی در شهری که به آن مسافرت کردهاید و به آن هیچ تعلقی ندارید، از هوای مطبوع لذت میبرید و حتی نمیدانید چه طور از آن جا سر درآوردید، این جور اوقات که در شرایط بدون توجیهی قرار میگیریم حس میکنیم وسط یک خواب هستیم و این شبیه به این است که پنهانی و ناگهان نامهای را باز کرده باشید و بدون این که مقدمه را بخوانید سراغ قسمتی از آن بروید و ناگهان در اتاق باز شود و شما ناچار با سرعت در پاکت را ببندید و همه روز به این فکر کنید که چه طور ماجرا به آن جا رسیده، چون نامه مال شما نیست و نه آن زندگی و نه آن تجربه.
شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید و دارید فکر میکنید چقدر همه چیز سر جای خودش نیست، همه خود را مستحق چیزهای خوب میدانند بدون این که سعی برای آن کرده باشند و همه کسانی که حتی موروثی چیزهای خوب را دارند به این فکر میکنند که چقدر همه چیز حق بدیهی شان است و حتما ژن خارق العاده در آنها وجود داشته است.
شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید و به زندگی هم نگاه میکنید و اگر چیزی به نظرتان خوب برسد یا خود همان را میخواهید یا بهترش را یا حتی نمیدانید شما اصلا از داشتن آن لذت میبرید یا اصلا برای آن ساخته شدهاید یا نه. در یک کشور جهان سوم با هم مسابقه دارید، با کسانی که به لحاظ ساختار فکری و جسمی، روحی و روانی درست مثل هم زندگی میکنند و اگر حتی فضاییها ما را روی زمین رها کرده باشند تا عملکرد ما را بسنجند آنها را گیج میکند.
شما در یک کشور جهان سوم مدتها با همین اوصاف زندگی میکنید، و مثل ماهیها همیشه جهت حرکت افقی را در سطح دریا تجربه میکنید و فقط به بزرگی آن و نه ثابت و افقی بودن حرکت خودتان توجه میکنید، من یک بار یک ماهی را دیدم دیوانه شده بود با حرکت مارگونه اش به بالا میرفت.
گفتم این مسیر که میروی یک ورزش است؟ گفت نه من دارم ترقی میکنم، خندیدم گفتم این گسترش در سطح آب هم میشود، گفت میخواهم عوض شوم، گفتم عوض شدن تصمیم میخواهد و ممارست، گفت نه چیز دیگری میخواهد که در جهان شما آن را نادیده میگیرند، گفتم چه؟ گفت تغییر، گفت تغییر با گسترش فرق دارد و آن بالا هرچند ماهیهای کمی برای معاشرت هستند اما میتوانم روش خودم را و زندگی خودم را امتحان کنم، ماهی رفت و من به راه خودم ادامه دادم، به نظرم او سخت گیری میکرد و یا شرایط را خوب درک نکرده بود و یا میخواست از تلاش شانه خالی کند و یا با خودش مثل دیوانهها خلوت کند، احتمالا ما همه در جایی از زندگی به هم بر میخوریم که مقدمه نامه هم را نخواندیم و اغلب هم به ناچار آن را نیمه کاره داخل پاکت میگذاریم و خوب چیزی که میبینیم گاهی وسوسه انگیز است و اما ..
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید