بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
هادی پاکزاد · · بهروزرسانی · 4 دقیقه مطالعه
بخش 5 از 32 در دلنوشتهها

دو میلی گرم کلونازپام (بنزودیازپین)
یک میلی گرم لورازپام (بنزودیازپین)
ده میلی گرم زولپیدم (غیر دیازپینی)
حالا ساعت چهار صبح گذشته و نه از خواب خبری است نه از الهام و نزول ایدهای که چیزی بنویسم. به نظرم اگر کسی اینها را خورده بود باید یا فردا خیلی دیر بیدار میشد یا اصلا بیدار نمیشد. خوب حتما فکر میکنید من دچار سو مصرف دارو هستم، نه باور کنید با حسن نیت تمام آنها را با فواصلی طولانی و به خاطر عدم تاثیر آنها خوردم، اما ممکن هم هست فکر کنید من از خوردن این افیونیها لذت ویژهای میبرم، نه باور کنید دوز این داروها که بالا رود شما به زندگی و پویش که هیچ به مرگ و انفعال هم اهمیت نمیدهید، حالا میخواهم رازی را برای شما فاش کنم، من روزگاری عاشق دختری پنجاه کیلویی بودم و اوضاع خوب پیش نرفت طوری که با هم بودیم اما خوب دیگر استفادهای برای هم نداشتیم و ما دیگر از روزی هم را ندیدیم. خوب خیلی سخت است بعد قریب سه سال ناگهان در تختخواب دو نفره ات یک قرص پنجاه کیلویی ناپدید شود، بر خلاف ظاهر هنر زدهام من آدم گرفتاری هستم و صبحها تا ظهر نمیخوابم و تعهداتی شغلی و حقوقی به ارباب رجوعها و مشتریانم داشتم و واقعا نمیتوانستم وقتم را پشت فرمان زیر باران گریه کنم یا درب خانه معشوق از من بریده بروم و راضی اش کنم برگردد و یا حتی بگردم از او بهتر پیدا کنم که دوپامین و اتیل فنیل آمینم را تامین کنم، رفتم دکتر قرص داد و گفت برو مشاور، روز اول که پیش مشاور رفتم از من یک ساعت سوال پرسید و سر به سرم گذاشت و چیزهایی یادداشت کرد، قرصها را خوردم و حالم هر روز بدتر میشد طوری که شک کردم شاید اشتباها قرص عقب افتادن قاعدگی برایم تجویز کرده، خلاصه هفته گذشت و من کلافه به قرار دوم مشاور رفتم تا یک ساعت دیگر حرف بزنم، پرسید چه خبر و چه کردی و چه گذشت. گفتم هیچ دور و برم را شلوغ کردم و کمتر فکر میکنم و قرصها را مرتب برای خواب میخورم، سوالی پرسید و احساس کردم قبلا به او جواب را داده بودم و سوال دیگری که مطمئن شدم هیج ایدهای از من و هفته گذشته و مشکل عاطفی ام ندارد، بیرون که رفتم از منشی وقت هفته بعدی را نگرفتم، مانده بودند قرصها که خوابم را تنظیم میکردند و حافظهام را از کار میانداختند که اصلا از عشق که هیچ از بقیه احساسات هم فقط قسمت مربوط به معده و روده را درک میکردم، برای این که به زندگی ام برسم این قرصها را تا روزی سه تا مصرف کردم، زمان گذشت و من آرام شدم حس کردم اگر قرصها را هم نمیخوردم عشق خودش کوک دارد، کسی نباشد کوکش کند، هست اما زنگ نمیزند، اما هر چه بود من آن دوره از زندگی ام را با همین قرصها اداره کردم و دردم از تنهایی به شکست شغلی و غیره تعمیم پیدا نکرد، اما حالا وقت ترک قرصهای صورتی بود، سه تا را دو تا کردم، دوتا را یکی، یکی را نصف. تا این که یک شب نصف یک قرص در ورق مانده بود و من آن را خوردم و خوابیدم و با خودم قرار گذاشتم دیگر هم نخرم. فردا شب رسید و من خوب میدانستم بدون قرص هم میتوانم بخوابم، اما مثل همین امشب ساعتها در تختخواب بی قراری کردم، نزدیک صبح طاقتم تمام شد و رفتم نزدیک ترین داروخانه شبانه روزی، قرص را گرفتم و آمدم خانه روی تخت، خواستم بازش کنم، فکری به سرم رسید، قرص را روی بالش کنارم گذاشتم و هر دو باهم خوابیدیم، از آن شب من همخواب پنجاه کیلویی خود را به پنجاه میلی گرم کاهش دادم، خیلی هم رفتارهایشان شبیه بود، هردو آرام میخوابیدند، هر دو مایه آرامش بودند، از هیچ کدام هم استفادهای نمیکردم، فقط مهم بود روی تخت کنارم باشند تا بدانم که میتوانم بخوابم.
مجموعه
- 1.من یک مهندس هستم
- 2.قدم نزدگی
- 3.نامه سوم
- 4.بیماری عشق
- 5.بدون عنوان — «دو میلیگرم کلونازپام»
- 6.نامه شماره ۲
- 7.اشتباهی شده
- 8.دستکاری
- 9.بدون عنوان — «توافق، ترس، روان»
- 10.مثلا
- 11.دستان سبک
- 12.نام ببرید
- 13.فوریت
- 14.بدون عنوان — «در فیلمی مرد پیری گفت»
- 15.بدون عنوان — «شما در یک کشور جهان سوم زندگی میکنید»
- 16.بدون عنوان — «بر اساس داستان واقعی»
- 17.بدون عنوان — «تراژدی بیاستفادگی»
- 18.لباس نشوید
- 19.برده داری
- 20.درب اشتباه
- 21.صندلی
- 22.مقوله هرجایی عشق
- 23.موتورهای خسته
- 24.حرف زدن چیست
- 25.بدون عنوان — «تو فقط دهنت را ببند»
- 26.جاسوس
- 27.تمساح
- 28.شب بخیر
- 29.نامه شماره ۱
- 30.کارم تمام شده
- 31.بدون عنوان — «شعبده هم هنر است؟»
- 32.دلنوشتههای کوتاه هادی پاکزاد




دیدگاهها
دیدگاه بگذارید